بی‌طرفی روان‌درمانگران: از فرضیه تا افسانه

فهرست محتوا

بی‌طرفی روان‌درمانگران: از فرضیه تا افسانه

 

فهرست محتوا:

  1. کلام آغازین
  2. هیچ بی‌طرفی‌ای وجود ندارد زیرا حتی اگر من صحبت نکنم، این سوال بوجود می‌آید که من چه کسی هستم که صحبت نمی‌کنم؟!
  3. پایان خودپسندی آغاز زندگی سیاسی است.
  4. چرا از ابتدا فرضیه‌ی بی‌طرفی درنظر گرفته شد؟
  5. اخلاق حرفه‌ای پزشکی و بی‌طرفی
  6. پیامد‌های افسانه‌ی بی‌طرفی در خارج از اتاق درمان
  7. پیامدهای افسانه‌ی بی‌طرفی در اتاق درمان
  8. روانکاوی و سیاست
  9. منابع

 

کلام آغازین

“روان‌درمانگرها بی‌طرف نیستند. بیایید دست از تظاهر به این‌که هستند برداریم”، عنوان مقاله‌ای از ادوین ئی. گانت (2020) است. او در ابتدا نوشته: «همه تمایل دارند باور کنند که روان‌شناسان با دیدگاهی کاملاً بی‌طرفانه با مراجعین خود ارتباط برقرار می‌کنند. دقیقاً همین فرض اشتباه است که باعث می‌شود تغییرات مراجعین در زندگی‌شان بدون آگاهی رخ دهد.» ادوین می‌گوید که هر ترم در اولین روزهای کلاس‌هایش در دانشگاه بریگم یانگ، نقل قول مورد علاقه‌اش را از سی. اس. لوئیس، نویسنده مشهور و استاد دانشگاه آکسفورد، برای دانشجویانش می‌خواند که تعجب آن‌ها را درپی دارد! ظاهرا دانشجویان ادوین، روانشناسان آینده، از به چالش کشیده شدن فرض اولیه‌ای که آن‌را بدیهی می‌پندارند گیج می‌شوند! زمانی که این نقل قول ادوین از پروفسور لوئیس را می‌خواندم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چنین سوگیری‌ای قابل اعتمادتر از ژست بی‌طرفانه و در عین حال جانب‌داری پنهانی، در بسیاری از درمانگران است.

داستان از این قرار است که در سال 1947، پروفسور لوئیس، خالق مجموعه‌ی سرگذشت نارنیا، نامه‌ای از خانم فرانک ال. جونز از دارین، کانکتیکات، دریافت کرد. علاوه بر تعدادی سوالات الهیاتی و فلسفی، خانم جونز تمایل داشت که نظر لوئیس را در مورد مراجعه به یک روان‌پزشک بداند. در پاسخ به سوال خانم جونز، پروفسور چنین نوشت:

“از روان‌پزشکان دوری کن مگر اینکه بدانی آن‌ها نیز مسیحی هستند. در غیر این صورت، با این فرض که دین تو یک توهم است شروع می‌کنند و سعی می‌کنند آن را “درمان” کنند؛ نه به عنوان روان‌شناسانی حرفه‌ای بلکه به عنوان فیلسوفانی آماتور.”

ادوین توضیح می‌دهد که اولین چیزی که در دانشجویانش در بدو ورود به کلاس توجهش را جلب می‌کند نوعی خودپسندی خیرخواهانه است. آن‌ها به نحوی متقاعد شده‌اند که راه واقعی کمک به دیگران این است که به عنوان روان‌شناسانی حرفه‌ای و به روشی غیرمذهبی، غیرارزشی و علمی آموزش ببینند تا بتوانند به درک و “رفع” مشکلات دیگران بپردازند. شاید و طبیعی است که بپرسید چه چیزی در این فرض مشکل دارد؟!

آنچه از گفته‌ی پروفسور لوئیس مشهود است، آموزشی که آن‌ها به دنبال آن هستند ایمان دینی را به عنوان یک توهم یا بدتر از آن به عنوان یک بیماری تلقی می‌کند که باید با روان‌درمانی درمان شود.

این فرض رایجی است که نه تنها از سمت روان‌درمانگران بلکه از سمت بیمارانشان نیز پذیرفته شده است؛ این‌که ابزارها و تکنیک‌ها، اهداف و مقاصد و روابط در روان‌درمانی ذاتاً عینی، بی‌طرف و منعکس‌کننده‌ی دیدگاهی خنثی در مورد واقعیت بهداشت روانی و بیماری‌ها هستند. روان‌شناسان مدت‌هاست که سعی دارند تا تصویری از خود و رشته‌ی خود تحت عنوان “متعهد به شواهد تجربی و اصول عقل‌گرایی و علمی” ترسیم کنند. در این تصویر، روان‌شناس نوعی تکنسین است که به طور عینی ابزارهای علمی را برای رفع مشکلات انسانی به کار می‌گیرد.

پذیرش این تصویر به روان‌شناسان این میدان عمل را می‌دهد که برای دیگران تعیین کنند که چه چیزی به عنوان اختلال روانی شناخته می‌شود و همچنین اقتدار و اختیار تعیین بهترین، کامل‌ترین و اصیل‌ترین راه‌های زندگی که ارزش دنبال کردن دارند را داشته باشند.

شاید بزرگ‌ترین خطر همین ‌جا باشد!

تنها یک نقاب می‌تواند همچین اقتداری را به یک روانشناس بدهد و آن نقاب بی‌طرفی است. چه کسی شایسته است که درباره‌ی من قضاوت کند؟ کسی که ادعا می‌کند من را قضاوت نمی‌کند! خود را به چه کسی می‌سپارم؟ کسی که از قله‌ی رفیع بی‌طرفی با نگاهی عاقل اندر صفیح به من می‌نگرد.

ادوین تیری بر برحق بودن این تصویر وارد می‌کند و شرح می‌دهد که: «متأسفانه، قدرت قانع‌کننده‌ی این تصویر کاملاً به میل ما برای باور به آنچه من “افسانه‌ی بی‌طرفی” می‌نامم، بستگی دارد؛ این ایده که علم، و در این مورد به‌ویژه علوم اجتماعی مانند روان‌شناسی، به واسطه روش‌های تحقیق دقیق و بازتاب انتقادی منحصر به فرد، می‌تواند جهان را مطالعه کرده و حقیقت را به شیوه‌ای بی‌طرفانه و بدون ارزش‌گذاری کشف کند.» ادوین اینگونه بیان می‌کند که ما در ابتدا ترجیح داده‌ایم فرضیه‌ی بی‌طرفی واقعیت داشته باشد و بعد آن را فرض گرفته‌ایم که این خود بی‌طرفی عجیبی است!

از نگاه عموم مردم حقیقت در دستان کسی است که تعلق خاطری به هیچ مرام و مسلک و جهت‌گیری سیاسی‌ای ندارد. این ژست روشن‌فکرمآبانه، خود از جهت‌گیری مشخصی با قدرت دفاع می‌کند و آن بی‌طرفی است. به این دلیل است که بی‌طرفی اساسا افسانه یا سراب است. اما قائل بودن به این افسانه‌ پیامدهای مهمی را در پی دارد که شرح خواهم داد.

 

من، سمیرا سادات موحدی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، در متن پیش رو به بحث درباره‌ی این‌که چرا اساسا فرضیه‌ی بی‌طرفی به عنوان یک افسانه تلقی می‌شود می‌پردازم؛ سپس بحثم را با این‌ مطلب که بی‌طرفی در چه شرایط و جایگاهی می‌تواند ضروری تلقی شود و همین‌طور این‌که چطور در فضای درمان و در خارج از آن می‌تواند آسیب‌رسان باشد ادامه می‌دهم و نهایتا بحثم را با ارجاع به نظرات آدام فیلیپس، روانکاو انگلیسی، حول محور روانکاوی و سیاست به پایان می‌برم.

 

هیچ بی‌طرفی‌ای وجود ندارد زیرا حتی اگر من صحبت نکنم، این سوال بوجود می‌آید که من چه کسی هستم که صحبت نمی‌کنم؟!

آدام فیلیپس، روانکاو و نویسنده‌ی بریتانیایی، در گفت و گویی با دوورا بام با موضوع سیاست در اتاق مشاوره، اظهار می‌کند که به نظر او و به طور کلی، روان‌کاوان به اتاق‌های روان‌درمانی و دفاتر خود پناه برده‌اند! او این سوال را مطرح می‌کند که چرا آن‌ها، ما، در حال راهپیمایی دیده نمی‌شویم؟! چرا مقاله‌های سیاسی در گاردین نمی‌نویسیم، یا هر چیز دیگری؟ پاسخ خود فیلیپس به سوالی که مطرح می‌کند این است که به‌نظر وی بالین‌گران نگران هستند که این امر آسیب‌پذیری آن‌ها و روان‌کاوی را با مورد نقد قرارگرفتن، تهدید کند. به‌علاوه روانکاوان نگران فانتزی‌هایی که در ذهن مردم، با حضور آن‌ها در عرصه‌های عمومی، بوجود می‌آید هستند. فانتزی‌هایی که در تضاد با چهره‌ای کم‌حرف و خویشتن‌دار از آن‌ها است. [بنظر می‌رسد که درگیر حفظ و تحقق فانتزی‌های خودشان هستند!]

فیلیپس می‌گوید تفاوتی نمی‌کند که من در یک فیلم بازی کنم یا هرگز کسی را خارج از دفتر کارم ملاقات نکنم، مردم همچنان فانتزی‌های خود را درباره من خواهند داشت. هیچ بی‌طرفی‌ای وجود ندارد زیرا حتی اگر من صحبت نکنم، این سوال بوجود می‌آید که من چه کسی هستم که صحبت نمی‌کنم؟! شما نمی‌توانید در هیچ شرایطی جلوی بیان شدن خودتان را بگیرید!

این فرض که روانکاو می‌تواند ناشناخته بماند، تعاملی بودن فرآیند تحلیلی را نقض می‌کند. هر چیزی که روانکاوان انجام می‌دهند یا می‌گویند، به ویژه تفسیرهایی که ارائه می‌دهند، محصول سازمان‌ روان‌شناختی‌شان است (گیل، 1984).

انتظار این‌که یک روانکاو بتواند نسبت به بیمار بی‌طرف یا عینی باشد معادل این است که از روانکاو بخواهیم سازمان‌دهی روانی خود را در اتاق درمان کنار بگذارد. از نظر ما، این یک کار غیرممکن است.

سوالی که پیش می‌آید این است که پس چه چیزی امنیت روانی کافی را برای بیمار تضمین می‌کند تا بتواند پرده از تاریک‌ترین افکار و ناگفته‌های خود بردارد اگر روانکاو دربرابر او موضعی خواهد داشت؛ در برابر گناهان و تمایلات پنهانی‌اش؟

فیلیپس صراحتا می‌گوید که مردم باید برای آنچه انجام داده‌اند پاسخگو باشند؛ و به هیچ وجه نباید برای انجام کارهای وحشتناک‌شان مورد تحسین قرار گیرند. اما زمان به عقب بازنخواهد گشت و آنچه انجام شده از بین نخواهد رفت. فیلیپس می‌گوید که ما تمایل داریم مردم را مجازات کنیم وقتی نمی‌دانیم چه کار دیگری باید با آن‌ها انجام دهیم. مجازات شکست تخیل است و مردم باید پیامدهای اعمال خود را بپذیرند؛ هم مجازات‌کنندگان و هم مجازات‌شوندگان. بنابراین اینجا جایی است که روانکاوی می‌تواند وارد شود، زیرا می‌توانید با روانکاو خود درباره‌ی این افکار و تمایلات صحبت کنید. و ممکن است بتوانید گفت و گویی داشته باشید که در آن متوجه شوید این افکار و احساسات از کجا می‌آیند، اما همچنان بخواهید در جهت این افکار و احساسات کاری انجام دهید! زیرا قضیه مانند ابتلا به بیماری آنفولانزا نیست و قرار نیست به سادگی از بین برود یا بهتر شود. اما می‌توانید رفتار بهتر یا بدتری داشته باشید. می‌توانید کمتر یا بیشتر بی‌رحم باشید. و این مهم است.

 

پایان خودپسندی آغاز زندگی سیاسی است.

دونالد وینیکات، روانکاو انگلیسی، می‌گوید اگر کودک بتواند به پدر و مادرش خشم خود را بروز دهد و والدینش او را طرد نکنند، می‌تواند به تاب‌آوری والدین خود باور پیدا کند و پرخاشگری خود را به عنوان پایان دنیا تجربه نکند. وقتی وینیکات می‌گوید “شیء با نفرت واقعی می‌شود”، منظورش این است که وقتی مردم از نفرت ما جان سالم بدر می‌برند، وقتی مردم می‌توانند تحمل پرخاشگری ما را داشته باشند، ما می‌فهمیم که آن‌ها و ما که هستیم، چه کسی می‌توانیم در رابطه با دیگران باشیم و مردم ممکن است چه خواسته‌ای از یک‌دیگر داشته باشند. این همان چیزی است که سیاست در پی آن است!

این بدین معنا است که خواسته‌ی ما از روانکاوان و روان‌درمانگران بی‌طرفی آن‌ها نیست چراکه برآورده نخواهد شد؛ بلکه خواست ما این است که بتوانیم در فضایی که دیگری با تمام تفاوت‌هایش وجود دارد، ما نیز با تمام تفاوت‌هایمان وجود داشته باشیم. بتوانیم مورد نفرت واقع شویم و نفرت بورزیم!

فیلیپس تایید می‌کند که این‌که واقعا بفهمید دیگری‌هایی در دنیا هستند دردناک و دشوار است زیرا همچنین خواهید فهمید که نمی‌توانید آن‌ها را کنترل کنید و بم! اکنون در زندگی سیاسی هستید! او می‌گوید که احتمالا پایان خودپسندی آغاز زندگی سیاسی است.

او این را نقد می‌کند که چرا روان‌کاوانی که در سیاست مداخله کرده‌اند، زیر سوال رفته‌اند. برای مثال، ویلهلم رایش، که کتاب‌های جالبی نوشت، مانند روان‌شناسی جمعیت فاشیسم. یا در برلین کلینیک‌های رایگانی وجود داشت و تحلیل‌گرانی بودند که علیه نازیسم صحبت می‌کردند.

همچنین در ادامه شرح می‌دهد که احساس ذاتاً سیاسی است! ما بدون کلام به دنیا می‌آییم، تجربیات بدنی زیادی داریم و به تدریج با گذشت زمان “چیزها”، چیزهایی که تجربه‌شان کرده‌ایم، نام‌گذاری می‌شوند. این از فرهنگ می‌آید، و فرهنگ یک فرهنگ گروهی است. بنابراین همه‌ی آنچه ما به عنوان احساساتمان می‌شناسیم، در یک دنیای سیاسی گرفتار است!

سردبیران مجله‌ی voices، یک مجله در زمینه‌ی موسیقی‌درمانی، طی بیانیه‌ای خواستند نشان دهند که از نظر سیاسی بی‌طرف نیستند و نوشتند:

  • اینکه از چه کسی نقل می‌کنید و از چه کسی نقل نمی‌کنید یک عمل سیاسی است.
  • زبانی که در آن می‌نویسید یک عمل سیاسی است.
  • دیدگاه‌هایی که به اشتراک می‌گذارید یک عمل سیاسی است.
  • آنچه درباره‌ی آن می‌نویسید یک عمل سیاسی است.
  • اینکه مقاله خود را به یک مجله ارسال می‌کنید یک عمل سیاسی است.

سیاست حوزه‌ی زندگی عمومی ماست. جایی که مردم با پیشینه‌ها، ایده‌آل‌هایشان و نظرات متنوعشان به طور مستقیم یا غیرمستقیم برای شکل دادن به جامعه دست به کنش‌هایی می‌زنند. همه ما در سیاست دخیل هستیم، چه بدانیم چه ندانیم. چیزی که می‌خریم، کسی که با او موافقیم، کسی که با او مخالفیم، گفتگوهای روزمره‌ی ما، کمک‌های مالی و داوطلبانه‌ی ما، هر عمل روزمره‌ای که به نفع خیر عمومی باشد یا منافع فردی ما را پیش ببرد؛ اعمالی سیاسی هستند.

 

چرا از ابتدا فرضیه‌ی بی‌طرفی درنظر گرفته شد؟

آنچه که روانکاوان می‌توانند و باید، آگاهانه، به دنبال آن باشند، چگونگی شکل‌دهی ناآگاهانه اصول و سازمان‌دهی روانی‌شان در درک‌ و تفسیرهای تحلیلی‌شان است. و البته این مهم محقق نمی‌شود مگر زمانی‌که روانکاو خود به درستی روانکاوی شده باشد.

خوب است بدانیم که فرضیه‌ی بی‌طرفی خود در پاسخ به نیازی دیگر و جلوگیری از آسیبی دیگر مطرح شده است که بد نیست با نگاهی تاریخی به آن بپردازیم.

 

اخلاق حرفه‌ای پزشکی و بی‌طرفی

ملاحظات دینی، ملیت، نژاد، سیاست‌های حزبی یا وضعیت اجتماعی نباید مخل وظیفه‌ی پزشک در قبال بیمارش باشد. یک تعهد مشخص‌ در اعلامیه هاوایی، توسط انجمن جهانی روانپزشکی در سال 1983 در پاسخ به سوءاستفاده‌های روان‌پزشکی‌ در اتحادیه‌ی جماهیر شوروی، وجود دارد. بخش 7 بیان می‌کند که «روانپزشک هرگز نباید از امکانات حرفه‌ای خود برای نقض کرامت یا حقوق انسانی هیچ فرد یا گروهی استفاده کند و نباید اجازه دهد تمایلات شخصی نامناسب، احساسات، تعصبات یا باورها در فرایند درمان دخالت کنند» (بلوخ و چودوف، 1991). همه این ملاحظات اخلاقی بر این تأکید دارند که رفاه بیمار مهم‌ترین چیز است و قبل از هر ملاحظه‌ی دیگری قرار می‌گیرد. این منطقی است زیرا بدون آن بیماران تمایل نخواهند داشت جان خود را به دست شخص دیگری بسپارند.

تاریخ پر است از مثال‌هایی که نشان می‌دهد چه اتفاقی می‌افتد وقتی که پزشکان دید بی‌طرف خود را نسبت به فرد از دست می‌دهند و از اعتماد بیمار سوءاستفاده می‎کنند. مثلا، لیفتون (1986) نشان داده است که چگونه پزشکان، به ویژه روانپزشکان، به ترویج و سپس عمل بر اساس «ایدئولوژی زیست‌پزشکی» که زیر بنای پروژه‌ی نازی‌ها بود، کمک کردند.

ظاهرا به افسانه‌ی بی‌طرفی زمانی بها داده شد که سوگیری پزشکان و درمانگران معضلاتی را به‌وجود آورده بود. اما راه جلوگیری از آسیب، فرض کردن نبودن صورت مسئله نیست. اگر درمانگران تعصبات و سیاست‌هایی دارند نمی‌توانیم به خودمان و دیگران بقبولانیم که ندارند! و سوال مهم‌تر این است که اگر فرض بگیریم که ندارند، آیا با معضلات دیگری مواجه نخواهیم بود؟!

 

پیامد‌های افسانه‌ی بی‌طرفی در خارج از اتاق درمان

“اگر در موقعیت‌هایی که بی‌عدالتی‌ای وجود دارد بی‌طرف باشید، شما طرف ستم‌گر را انتخاب کرده‌اید.”

افسانه‌ی بی‌طرفی سیاسی ما را از درگیر شدن فعال و شخصی در مسائل اجتماعی دور می‌کند. در اواسط دهه 1980، دزموند توتو گفته است: “اگر در موقعیت‌هایی که بی‌عدالتی‌ای وجود دارد بی‌طرف باشید، شما طرف ستم‌گر را انتخاب کرده‌اید.” افسانه‌ی بی‌طرفی سیاسی هژمونی (سلطه) وضع موجود را تقویت می‌کند. همانطور که استیگه (2002) اشاره می‌کند، ما یا “به کنترل اجتماعی [وضع موجود] یا به تغییر اجتماعی و فرهنگی کمک می‌کنیم” و اینکه “جایگزین تغییر اجتماعی تعادل نیست، بلکه بی‌عدالتی، کنترل اجتماعی و سرکوب است”.

جوزف راز، نویسنده‌ی کتاب اخلاق آزادی، معتقد است که ما نمی‌توانیم به بی‌طرفی سیاسی دست یابیم و حتی نمی‌توانیم به آن نزدیک شویم. او نشان می‌دهد که بی‌طرفی و انصاف مفاهیم متفاوتی هستند و در این راستا مثال جالب زیر را از آلن مونتی‌فیور می‌آورد:

دو کودک ممکن است هر کدام از پدرشان بخواهند که با حمایت خود در یک مشاجره بین آن‌ها دخالت کند. پدرشان ممکن است بداند که اگر «از دخالت خودداری کند»، کودک بزرگ‌تر، قوی‌تر و ماهرتر به احتمال زیاد برنده خواهد شد. اگر او با کمک مساوی یا ممانعت مساوی از کمک به هر دو، دخالت کند، نتیجه همچنان یکسان خواهد بود. به عبارت دیگر، تصمیم به بی‌طرف ماندن، به معنای تصمیم به اجازه دادن به کودک قوی‌تر برای پیروزی است. اما این ممکن است به نظر کودک ضعیف‌تر یک نوع بی‌طرفی بسیار عجیب به نظر برسد!

پدر ممکن است با دخالت نکردن بی‌طرف بماند، اما این برای کودک ضعیف‌تر ناعادلانه است. راز ادعا می‌کند که حتی اگر بی‌طرفی به نیت یک رقابت منصفانه انجام شود به معنای این نیست که یک رقابت منصفانه را “تضمین” می‌کند [نیت با نتیجه‌ الزاما برابر نخواهد بود]. این مثال نشان می‌دهد که شرایطی وجود دارد که در آن، عمل بی‌طرفانه ناعادلانه است، بنابراین، بی‌طرفی و انصاف مفاهیم متفاوتی هستند [بی‌طرفی می‌تواند در نقطه‌ی مقابل انصاف قرار بگیرد].

لین جونز در مقاله‌ای با عنوان “مسئله‌ی بی‌طرفی سیاسی هنگام انجام کار روانی-اجتماعی با بازماندگان خشونت سیاسی” به کار روانی-اجتماعی انجام شده توسط سازمان‌های امدادرسانی در مناطق جنگی، به‌ویژه بوسنی و هرزگوین، می‌پردازد. در چنین موقعیت‌هایی روانپزشکان و مشاوران اغلب با مسائل پیچیده‌ای مواجه می‌شوند که نمی‌تواند صرفا به درمان فردی ختم شود. برای مثال، بسیاری از مردم بوسنی تجربه‌های خشونت‌آمیز و تروماهای جمعی‌ای دارند که نیاز به پاسخگویی جمعی و اجتماعی دارد (داوسون، 1998). بنابراین، تاکید بیش از حد بر درمان فردی و نادیده گرفتن زمینه‌های سیاسی و اجتماعی ممکن است به نظر بی‌طرفی برسد، اما در واقع می‌تواند به تشدید مشکلات روانی و اجتماعی منجر شود.

در مواردی که خشونت سیاسی و نسل‌کشی رخ می‌دهد، پذیرش تعصبات سیاسی ضروری است. در غیر این صورت، فعالیت روانی-اجتماعی ممکن است به نظر بی‌تفاوتی یا حتی همدستی با ظلم باشد. به عنوان مثال، در رواندا، روانپزشکانی که نسل‌کشی را نادیده گرفتند و فقط بر درمان فردی تمرکز کردند، نتوانستند به بهبودی واقعی بازماندگان کمک کنند (کاگانه، 2001). در مقابل، آن‌هایی که تعصبات سیاسی خود را پذیرفتند و به مسائل سیاسی و اجتماعی پرداختند، توانستند تاثیرات مثبتی بر بازماندگان داشته باشند.

در بوسنی، بسیاری از بیماران به دلیل جنگ و خشونت‌های سیاسی دچار اختلالات روانی شده بودند و نیاز به این داشتند که درباره تجربیات و احساسات خود صحبت کنند (آگجر، 1998). در چنین مواردی، بی‌توجهی به زمینه‌ی سیاسی و اجتماعی مشکل، به معنای نادیده گرفتن بخشی اساسی‌ای از درمان است.

لین جونز می‌نویسد: “اوایل سال 1995، زنی با من تماس گرفت تا درباره‌ی کار به عنوان مشاور در یوگسلاوی از من راهنمایی بخواهد. به او گفتم که باید اشتباه گرفته باشد، زیرا من تنها در بوسنی و اسلوونی کار کرده‌ام. او با ناراحتی گفت: «منظورم همان یوگسلاوی سابق است!» اولین توصیه‌ای که به او کردم این بود که با احتیاط و با استفاده از نام صحیح کشور، صحبت کند. او گفت: «من یک درمانگر هستم، نه یک سیاستمدار. این مسائل واقعاً دغدغه‌ی من نیستند.» این روایت هرچند شاید حادثه‌ای سطحی به نظر برسد، اما نمایان‌گر دیدگاهی رایج در میان کسانی است که فعالیت روانی-اجتماعی انجام می‌دهند؛ مبنی بر این‌که “جهل سیاسی بی‌طرفی سیاسی را به همراه دارد” و آن‌را امر مطلوبی نیز می‌دانند. این‌که شما به دلیل ندانستن یا بی‌اعتنایی ظاهری حرفی می‌زنید یا کاری را انجام می‌دهید بی‌طرفی شما را ثابت نمی‌کند زیرا در واقع و پیش‌تر، با بی‌اعتنایی‌تان بهرحال از چیزی جانب‌داری کرده‌اید.

نهایتا لین جونز تاکید می‌کند که درباره‌ی سیاست حزبی صحبت نمی‌کند بلکه درباره‌ی سیاست با حرف کوچک «پ»؛ یعنی باورها و اعمال ما در مورد اعمال قدرت و حکومت در جامعه که ارزش‌های اخلاقی بنیادین را نشان می‌دهند حرف می‌زند.

واژه‌ی سیاسی از فرانسوی قدیمی politique (قرن چهاردهم) و به طور مستقیم از واژه‌ی لاتین politicus “از شهروندان یا دولت، مدنی، شهری” و از یونانی politikos ” مربوط به شهروندان، مربوط به دولت و اداره آن؛ مربوط به زندگی عمومی” گرفته شده است. واژه politic به معنای “خردمند و نشان‌دهنده توانایی اتخاذ تصمیمات صحیح” تعریف شده است. ارسطو در متن خود، سیاست، ادعا کرد که انسان‌ها به طور طبیعی حیواناتی سیاسی هستند.

 

 

پیامدهای افسانه‌ی بی‌طرفی در اتاق درمان

مبلغان مخفی!

در این بخش به مقاله‌ی ادوین ئی گانت برمی‌گردم و به بررسی نقطه نظرات او در زمینه‌ی پیامدهای فرضیه‌ی بی‌طرفی می‌پردازم.

ادوین می‌گوید که یکی از پیامدهای فرضیه‌ی بی‌طرفی درمانگران این است که آن‌ها اغلب به‌عنوان “مبلغانی مخفی” رفتار می‌کنند که ارزش‌های سکولار (غیر دینی) خاصی را در تمام تکنیک‌های حرفه‌ای خود، پنهان می‌کنند. به این ترتیب، آن‌ها به‌طور ناآگاهانه [و گاهی نه چندان ناآگاهانه!] حتی اغلب به‌طور ساده‌لوحانه، مراجعان خود را ترغیب می‌کنند تا خود، مشکلات، روابط و اهداف زندگی خود را به شیوه‌هایی ببینند که ممکن است کاملاً با دیدگاه‌ها و باورهای دینی آن‌ها بیگانه باشد. در واقع، تحقیقات نشان داده‌اند که روان‌درمانگران معمولاً زمانی مراجعین خود را  “درمان شده” تلقی می‌کنند که آن‌ها جهان را به همان شیوه‌های سکولار و با همان ارزش‌های سکولار روان‌درمانگر ببینند.

مشکل در اینجا این نیست که روان‌درمانگران، به‌ویژه آن‌هایی که در رشته‌ای سکولار آموزش دیده و به اعمال و اهداف آن متعهد هستند، ممکن است یک مجموعه از ارزش‌های خاص را تأیید کنند یا تعصبات خاصی داشته باشند. [ما نشان دادیم که بی‌طرفی اساسا امکان پذیر نیست]. همچنین مشکل این نیست که روان‌درمانگران ممکن است باور داشته باشند که مراجعین آن‌ها با پذیرش دیدگاه آن‌ها (روان‌درمانگر) درباره‌ی مسائل بهبود خواهد یافت. و واقعا مشکل حتی این نیست که مراجعین مذهبی ممکن است باورهای معنوی خود را مورد بررسی شکاکانه قرار دهند یا دعوت به ترک چنین باورهایی در جهت یک سری باورهای دیگر و متعارض با باورهای خودشان شوند.

بلکه مشکل و خطر واقعی این است که بسیاری از این اتفاقات بدون آنکه هرگز، به‌طور کامل، در فرایند درمان توسط روان‌درمانگر یا مراجع مورد تصدیق یا بررسی قرار گیرد، رخ می‌دهند. به این معنا که اغلب مراجع و روان‌درمانگر، هر دو از چنین تغییر و تحولاتی بی‌خبر هستند! روان‌درمانگران بعید است حتی فکر کنند که هیچ نوع تغییر ارزشی در حال وقوع است. به همین ترتیب، با توجه به این‌که تخصص، دانش و اقتدار علمی آن‌ها توسط مراجع فرض گرفته شده است، مراجعین بعید است به‌طور جدی فرضیات و ارزش‌های زیربنایی‌ درمان را که ممکن است به تدریج آن‌ها را درونی کنند، مورد سوال قرار دهند. این خطر واقعی افسانه بی‌طرفی است.

روان‌درمانگر و مراجع هر دو فکر می‌کنند که یک چیز در حال وقوع است و آن، کاربرد بی‌طرفانه‌ی تکنیک‌های درمانی بدون ارزش ذاتی است. در حالی که چیز دیگری در حال وقوع است و آن، درمان باورهای دینی وهم‌آلود مراجع (یا دست کم بازسازی ظریف باورهای مراجع به چیزی جدید و متفاوت) است.

اگر قرار است هرگونه تبلیغ و تشویق به مجموعه‌ای از باورها و ارزش‌ها انجام شود، پروفسور لوئیس معتقد بود که باید به‌طور علنی انجام شود و همه‌ی کارت‌ها روی میز باشند. او به‌درستی فهمیده بود که اغلب اوقات، در مورد روان‌درمانگران، این فرایند به شیوه‌هایی پنهانی انجام می‌شود زیرا آن‌ها در پشت نقاب بی‌طرفی حرفه‌ای و عدم قضاوت پنهان شده‌اند.

 

روانکاوی و سیاست

آدام فیلیپس در این‌باره بحث می‌کند که روانکاوی و سیاست یک پرسش کلیدی را مدنظر دارند: اگر تحت محدودیت‌ها و فشارهایی که دیگران بر ما اعمال می‌کنند نباشیم، می‌خواهیم چه کسی باشیم و چه خواسته‌هایی داریم؟ اما تفاوتی که بین سیاست و روانکاوی وجود دارد در پاسخ به چنین سوالی است. در روانکاوی فرض می‌شود که نمی‌دانیم چه می‌خواهیم و قرار است همین را بفهمیم. اما در سیاست افراد فرض می‌کنند که می‌دانند چه می‌خواهند و نمی‌دانند چطور آن را به دست بیاورند. این در حالی است که در سیاست بیشتر از روانکاوی دست به عمل و تصمیم‌گیری می‌زنیم. در نتیجه در سیاست با افراد بیشتری مواجه هستیم که برمبنای آنچه که فکر می‌کنند خواست واقعی‌شان است دست به اقدامی می‌زنند. استبداد زمانی به‌وجود می‌آید که این افراد، برای دیگرانی که نمی‌دانند چه می‌خواهند نیز تصمیم‌گیری می‌کنند.

فیلیپس می‌گوید فضای روانکاوی می‌تواند فضایی در جهت خلاقیت سیاسی و شکل‌های جدیدی از معاشرت و همکاری باشد. همانطور که نمی‌توانید شعر جدیدی را که هنوز نوشته نشده است تصور کنید، نمی‌دانید این راه‌های جدید گفت و گو و معاشرت چه چیزهایی می‌تواند باشد. از سویی، فکر کردن به این‌که نمی‌دانیم، خود نقطه‌ی شروع گفت و گو است.

فیلیپس می‌گوید که روانکاوی نوعی آموزش اخلاقی است. شاید برخی چیزهایی که بیماران می‌گویند ما را وحشت زده کند اما فرض می‌شود که اگر کسی به جلسه‌ی روانکاوی می‌آید به این دلیل است که از آن چیزها خوشحال نیست وگرنه آن‌جا نمی‌بود.

او گفت و گویش را با یادآوری محدودیت‌های ما در درک مسائل و مواضع دیگران پایان می‌برد. در روانکاوی متوجه خواهید شد که ایده‌هایی وجود دارد که نمی‌توانید آن‌ها را بپذیرید. این‌ها محدودیت‌ها و مرزهای شما هستند. چیزهای که شما نمی‌توانید باشید! سوال روانکاوی در این‌جا این است که چرا نیاز دارید از آن فکر و ایده جدا شوید؟! نه این که موظف باشید آن‌ را بپذیرید بلکه می‌توانید ببینید که چرا و چه ویژگی‌ای دارد نیاز دارید از آن فاصله بگیرید؟

روانکاوی در ذات خود داستانی شگفت‌انگیز را در برندارد که با پذیرش تمام بخش‌های بیگانه‌ی خود احساس بهتری داشته باشید. این ریسک روانکاوی است؛ ریسک زندگی کردن! شما هرگز نمی‌توانید پیش‌بینی کنید که چقدر از تاریخ خود را قادر به تحمل کردن خواهید بود و نمی‌توانید از پیامدهای آن نیز آگاه باشید.

در سیاست شما با محدودیت‌های خود روبرو خواهید شد و آن‌ها را به دیگران نیز اعلام خواهید کرد. در سیاسیت ما با بخش‌های بیشتری از خودمان مواجه می‌شویم که نمی‌توانیم آن‌ها را تحمل کنیم و از آن‌ها نفرت داریم. سوال این است که چقدر قادر خواهیم بود پیچیدگی‌های خودمان و دیگران را تاب بیاوریم؟ و اگر بتوانیم، زندگی چگونه خواهد بود و چه روابطی خواهیم داشت؟

 

منابع:

Gantt, E. E. (2022, June 30). Psychotherapists aren’t neutral. Let’s stop pretending they are. Public Square. https://publicsquaremag.org/health/mental-health/therapists-arent-neutral-lets-stop-pretending-they-are/

Honig, T., & Hadley, S. (2024). The myth of political neutrality. Voices: A World Forum for Music Therapy, 24(1). https://doi.org/10.15845/voices.v24i1.4187

Iwasa, N. (2013). Inability of political neutrality. In S. Krishna (Ed.), Global ethics for leadership: Values and virtues (pp. 237-252). Washington, DC: Institute for Advanced Studies in Culture.

Jones, L. (2009). The question of political neutrality in psychosocial work with survivors of political violence. International Review of Psychiatry. https://doi.org/10.1080/09540269874835

Stolorow, R. D., & Atwood, G. E. (1997). Deconstructing the myth of the neutral analyst: An alternative from intersubjective systems theory. The Psychoanalytic Quarterly, 66(3), 431-449. https://doi.org/10.1080/21674086.1997.11927540

Phillips, A., & Baum, D. (2019). Politics in consulting room, Adam Phillips in conversation with Devorah Baum. Granta. https://granta.com/politics-in-the-consulting-room/