رویکرد فوکویی به جنسیت: از سرکوب تا گفتمان قدرت
(مروری بر کتاب تاریخ سکشوالیه اثر میشل فوکو)
فهرست محتوا:
- سرآغاز
- چرا بر آن شدیم که به این کتاب بپردازیم؟!
- مقدمه و مفروضات اولیه
- مروری بر فصل اول
- جایی که فوکو با فرضیهی سرکوب اختلاف دارد، نحوه و دلیل سرکوب است.
- مروری بر فصل دوم
- اراده به دانایی و مارپیچ قدرت-لذت
- مروری بر فصل سوم
- ازدواج عجیب علم و اعتراف!
- مروری بر فصل چهارم
- سرانجام
- منابع
سرآغاز
کتاب “تاریخ سکشوالیته” اثر میشل فوکو (به فرانسوی: Histoire de la sexualité) یکی از آثار برجسته و تاثیرگذار در زمینهی فلسفه، جامعهشناسی و مطالعات فرهنگی است. فوکو، فیلسوف فرانسوی، در این کتاب به واکاوی تاریخی جنسیت پرداخته و چگونگی سانسور و سرکوب آن را تا به امروز مورد تحلیل قرار داده است. این کتاب در سه جلد از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۴ نوشته شده و انتشارات گالیمار جلد اول کتاب را با عنوان اراده به دانستن در سال ۱۹۷۶ و جلدهای دوم و سوم آن (کاربرد لذتها و مراقبت از خود) را در سال ۱۹۸۴ منتشر کرد. جلد چهارم کتاب، اعترافات شهوت، در سال 2018 به چاپ رسید.
چرا بر آن شدیم که به این کتاب بپردازیم؟!
این کتاب از جهات مختلفی حائز اهمیت است. فوکو در این کتاب به بررسی تاریخچهی نگرشها و سیاستهای مربوط به جنسیت و تمایلات جنسی در جوامع غربی میپردازد و با تحلیلهای تاریخی خود نشان میدهد که چگونه مفاهیم جنسیت در طول زمان تغییر کردهاند و تحت تاثیر قدرتها و ساختارهای اجتماعی بودهاند.
یکی از مهمترین مفاهیم در آثار فوکو، ارتباط میان قدرت و دانش است. او در “تاریخ سکشوالیته” نشان میدهد که چگونه قدرتهای مختلف (مانند دولت، کلیسا و نهادهای پزشکی) از طریق تولید و کنترل دانش درباره جنسیت، به کنترل رفتارهای جنسی انسانها پرداختهاند. گویی که قدرت نقش مهمی در شکلگیری دانش و حقیقت دارد!
فوکو با معرفی مفهوم “گفتمان” نشان میدهد که زبان و گفتار درباره جنسیت و تمایلات جنسی، به ابزاری برای اعمال قدرت تبدیل شدهاند. او معتقد است که گفتمانها نه تنها واقعیتها را توصیف میکنند، بلکه آنها را شکل میدهند و بر رفتارهای فردی و اجتماعی تاثیر میگذارند.
یکی از نقاط قوت این کتاب، نقد نظریههای سرکوبگرانه درباره جنسیت است. فوکو به جای تاکید بر سرکوب مستقیم جنسیت توسط قدرتها، به تحلیل مکانیسمهای پیچیدهتری میپردازد که از طریق آنها قدرتها سعی در کنترل جنسیت دارند.
نهایتا، کتاب “تاریخ جنسیت” تاثیر عمیقی بر مطالعات و نظریههای فمینیستی داشته است و با ارائهی رویکردی جدید در بررسی جنسیت، پژوهشگران را به تفکر دوباره درباره مفاهیم و ساختارهای اجتماعی دعوت میکند.
ما در فرهنگی زندگی میکنیم که جنسیت را به گفتمان وادار میکند و امیدوار است که از طریق گفتمان پایدار دربارهی جنسیت به دانش و لذت دست یابد. ما ابتدا جنسیت را به عنوان چیزی پنهان میبینیم که باید برای درک آن تحقیق و تفحص کنیم؛ سپس جنسیت را به عنوان چیزی میبینیم که خود واقعی ما را پنهان میکند و میتواند به ما بگوید که واقعاً کی هستیم. ما به یک “منطق جنسیت” معتقدیم که شخصیت و رفتار اجتماعی ما را تعیین و ساختار میدهد. هدف فوکو این است که تعیین کند چرا ما اینقدر بر جنسیت خود تاکید داریم؛ چرا فکر میکنیم که کلید حقیقت و آزادی شخصی ما را در خود دارد.
من، سمیرا سادات موحدی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، در متن پیشرو به بررسی و معرفی این کتاب میپردازم و امیدوارم برای علاقهمندان به مطالعهی این کتاب یا منابعی با موضوعات مشابه موثر و مفید واقع شود.
این مطالب استخراج و ترجمه شده از وبسایت SparkNotes است که در بخش تاریخ فلسفی جنسیت و جنسیتشناسی بحث شده است.
مقدمه و مفروضات اولیه:
فوکو استدلال میکند که ما عموماً تاریخ سکشوالیتی از قرن هجدهم به بعد را براساس آنچه که او «فرضیه سرکوب» مینامد، میخوانیم. فرضیه سرکوب معتقد است که از زمان ظهور بورژوازی (دستهی بالاتر، مرفهتر و سرمایهدار. در جامعهی سرمایهداری این واژه به دستهی قانونگذار و مالک گفته میشود)، هر گونه صرف انرژی در فعالیتهای صرفاً لذتبخش، ناپسند محسوب شده است. در نتیجه، رابطه جنسی به عنوان یک امر خصوصی تلقی شده که فقط بین زن و شوهر اتفاق میافتد. رابطه جنسی خارج از این محدودهها نه تنها ممنوع است بلکه سرکوب میشود. یعنی نه تنها تلاش میشود تا از رابطه جنسی خارج از ازدواج جلوگیری شود بلکه تلاش میشود تا غیرقابل بیان و غیرقابل تصور شود.
از آن زمان، مکانهای اعتراف خاصی وجود داشته است که عواطف جنسی نامناسب به طور ایمن تخلیه میشد. فوکو فاحشهخانهها و مطبهای روانپزشکی را به عنوان دو مورد از این مکانها شناسایی میکند. استیون مارکوس کسانی را که در دوره ویکتوریایی به روانپزشکان یا فاحشهها مراجعه میکردند به عنوان «دیگر ویکتوریاییها» مینامد. این «دیگر ویکتوریاییها» فضایی برای گفتمان درباره سکشوالیتی ایجاد کردند که آنها را از محدودیتهای اخلاقی سنتی آزاد میکرد.
فوکو معتقد است که فرضیهی سرکوب در اصل تلاشی برای دادن اهمیت انقلابی به گفتمان درباره سکشوالیتی است. فرضیهی سرکوب باعث میشود که به نظر برسد که صحبت آزادانه درباره رابطه جنسی هم شجاعانه است و هم برای آزادی شخصی ما از اهمیت بالایی برخوردار است. گفتمان ما دربارهی سکشوالیتی در وعدهی آن برای یک زندگی بهتر و آزادتر به نوعی موعظه تبدیل شده است.
فوکو میخواهد پارادوکس مدرن گفتمان ما درباره سکشوالیتی را مورد بررسی قرار دهد: چرا با صدای بلند اعلام میکنیم که سرکوب شدهایم، چرا اینقدر دربارهی اینکه نمیتوانیم درباره رابطه جنسی صحبت کنیم، صحبت میکنیم؟
فوکو سه سؤال را درباره فرضیه سرکوب مطرح میکند: 1. آیا از نظر تاریخی درست است که آنچه امروز به عنوان سرکوب جنسی میشناسیم را به ظهور بورژوازی در قرن هفدهم ربط دهیم؟ 2. آیا قدرت در جامعه ما واقعاً عمدتاً به شکل سرکوب بیان میشود؟ 3. گفتمان مدرن ما درباره سکشوالیتی واقعاً شکستی از این تاریخ قدیمی سرکوب است یا بخشی از همان تاریخ است؟
فوکو کلمه «گفتمان» را به طور مکرر استفاده میکند و منظور خاصی دارد. وقتی دربارهی «بحث» صحبت میکنیم، تنها درباره آنچه گفته شده صحبت میکنیم. وقتی دربارهی «گفتمان» صحبت میکنیم، همچنین دربارهی اینکه چه کسی صحبت کرده، چگونه صحبت کرده، در چه زمینهای، در واکنش به چه چیزی و غیره صحبت میکنیم. اصطلاح «گفتمان» زمینه گستردهتری که در آن کلمات، بیان شده را شامل میشود.
گفتمان برای فوکو مهم است زیرا به نظر او زبان و دانش به شدت با قدرت مرتبط هستند. گفتار و نوشتار صرفاً انتقال حقایق نیستند که در خلاء اتفاق بیفتد. همانقدر که مهم است که چه گفته میشود، مهم است که چه کسی تصمیم میگیرد چه گفته شود. فوکو بدنه پیچیدهای از تفکر را از ضربالمثل قدیمی «دانش قدرت است» ایجاد میکند. کسی که تصمیم میگیرد چه چیزی میتواند گفته شود، همچنین تصمیم میگیرد چه چیزی میتواند شناخته شود. کسی که تصمیم میگیرد چه چیزی میتواند شناخته شود، عملاً تصمیم میگیرد چگونه فکر کنیم. بنابراین، به نظر فوکو زبان و دانش همیشه لبهی سیاسی دارند.
طبق فرضیه سرکوب، قدرت برای سرکوب بحث درباره رابطه جنسی اعمال شده است. اما مهمتر از خود رابطه جنسی، گفتمان درباره سکشوالیتی است. نهاد ازدواج گفتمان درباره سکشوالیتی را به عنوان ملکیت انحصاری خود اعلام کرده است. این نهاد، قدرت کامل بر آنچه گفته میشود و آنچه گفته نمیشود را درباره سکشوالیتی دارد. عملاً، فرهنگ، هر گفتمانی درباره سکشوالیتی که خارج از محدوده ازدواج باشد را ممنوع میکند.
فرضیه سرکوب، سرکوب جنسی را به ظهور بورژوازی مرتبط میکند. برخلاف اشرافیتی که پیش از آن بود، بورژوازی از طریق کار و صنعتگری ثروتمند شد. چنین طبقهای ارزش را در اخلاق کاری سختگیرانه میبیند و بنابراین، رابطه جنسی برای لذت، به عنوان اتلاف غیرکارآمد انرژی، مورد انتقاد قرار گرفت.
گفتمان، قدرت و دانش در این فرضیه به هم مرتبط هستند. از یک طرف، کسانی که در قدرت هستند، یعنی بورژوازی، گفتمان را کنترل میکنند. آنها تصمیم میگیرند چگونه و چه کسی میتواند درباره رابطه جنسی صحبت کند و بنابراین، آنها همچنین نوع دانشی که ما درباره رابطه جنسی داریم را کنترل میکنند. از طرف دیگر، این کنترل بر گفتمان به شدت به حفظ قدرت آنها مرتبط است. بورژوازی میخواهد رابطه جنسی را کنترل و محدود کند زیرا این امر رقیب خطرناکی برای اخلاق کاری آنها است. تمایل به کنترل گفتمان و دانش درباره رابطه جنسی اساساً تمایل به کنترل قدرت است.
فوکو فرضیهی سرکوب را به عنوان یک شکل از گفتمان تشخیص میدهد. ما یک چارچوب کامل برای صحبت دربارهی روشهایی که جامعه بورژوازی امیال جنسی ما را سرکوب میکند، توسعه دادهایم. ما روشی را برای صحبت دربارهی اینکه چگونه از صحبت درباره رابطه جنسی منع میشویم، توسعه دادهایم. ما به این میپردازیم که نیاز داریم از این سرکوب رها شویم، درباره رابطه جنسی آزادانه صحبت کنیم و به عنوان بخشی از یک شورش سیاسی بزرگتر علیه جامعه بورژوازی از رابطه جنسی لذت ببریم.
مانند هر شکل دیگری از گفتمان، فرضیه سرکوب صرفاً مجموعهای از حقایق در خلاء نیست. این فرضیه خوانشی مارکسیستی از تاریخ را تحمیل میکند؛ جایی که سرکوب جنسی بخشی از یک تاریخ بزرگتر مبارزه طبقاتی است. برای فوکو، مهمتر از اینکه فرضیه سرکوب درست باشد یا نه، این است که این فرضیه چگونه فرمولبندی شده و چرا. چرا صحبت درباره رابطه جنسی برای ما اینقدر مهم است، چرا اصرار داریم که در یک فرهنگ سرکوبگر زندگی میکنیم.
مروری بر فصل اول
فوکو اذعان میکند که اولین کسی نیست که فرضیه سرکوب را زیر سوال میبرد. روانکاوان استدلال کردهاند که میل توسط قدرت سرکوبگر ایجاد میشود و به عنوان یک نیروی مستقل وجود ندارد. به عبارت دیگر، میل تنها زمانی وجود دارد که یک قدرت سرکوبگر وجود داشته باشد که فرد را از چیزی که میخواهد بازدارد. در پاسخ به انتقاد احتمالی که او ایدههای “قانون میل را تشکیل میدهد” و “قدرت جنسیت را سرکوب میکند” را تحریف میکند، فوکو اظهار میکند که هر دو به یک مفهوم “حقوقی-گفتمانی” از قدرت پایبندند که قدرت را به عنوان اساساً امری منفی، چیزی که ما را محدود یا بازمیدارد، میبیند. او میخواهد این مفهوم حقوقی-گفتمانی از قدرت که هم فرضیه سرکوب و هم موقعیت روانکاوانه قانون-میل را تشکیل میدهد، نقد کند.
فوکو پنج ویژگی مفهوم حقوقی-گفتمانی از قدرت را شناسایی میکند:
- رابطهی منفی بین جنسیت و قدرت برقرار میکند: جنسیت همیشه چیزی است که قدرت آن را محدود میکند.
- قدرت به عنوان یک قانون عمل میکند که تعیین میکند چگونه باید با جنسیت برخورد و درک شود.
- قدرت تنها برای منع و سرکوب جنسیت عمل میکند.
- قدرت میگوید که جنسیت مجاز نیست، نباید درباره آن صحبت شود، و در نهایت، وجود ندارد.
- قدرت به عنوان یک سرکوب یکنواخت در همه سطوح کار میکند.
فوکو میگوید که قدرت به عنوان چیزی همیشه سرکوبگر، همیشه یکطرفه، که نمیتواند کاری بیش از محدود کردن آنچه که بر آن مسلط است انجام دهد، مشخص میشود. قدرت به شکل قانون در میآید و اطاعت را میطلبد. ما علاقه داریم که قدرت را به عنوان عاملی یکطرفهسرکوبگر ببینیم؛ به این ترتیب، ما قدرت را به عنوان چیزی که بر ما تأثیر میگذارد میبینیم و خود را به عنوان موجودیتی مستقل از این قدرت و آزاد برای مقاومت در برابر آن میانگاریم. اگر ما بپذیریم که قدرت نه تنها در تسلط بلکه در مقاومت ما نیز ظاهر میشود، دیگر نمیتوانیم خود را به عنوان موجودات آزاد و مستقل تصور کنیم.
جایی که فوکو با فرضیهی سرکوب اختلاف دارد، نحوه و دلیل سرکوب است.
فوکو موافق است که با آغاز قدرتگیری بورژوازی در قرن هفدهم، کنترلهای سختگیرانهتری بر گفتار دربارهی سکس و گفتار دربارهی این گفتار اعمال شد. تلاشهایی برای کنترل سکس در سطح گفتار صورت گرفت. با این حال، این تلاشها برای کنترل سکس همچنین گفتار دربارهی سکس را شدت بخشید. اعتراف به سوءرفتار جنسی مدتها بخش مهمی از اعترافات مذهبی بود. مردم دیگر تنها به اعمال جنسی اعتراف میکردند، بلکه انتظار میرفت به تمایلات، افکار، رویاها و حتی کوچکترین گرایشهای جنسی خود نیز اعتراف کنند. مردم به طور مداوم آگاه به جنسیت خود میشدند و دربارهی آن در تمامی جنبههای آن صحبت میکردند؛ در واقع تلاشی برای تبدیل میل جنسی به گفتار صورت گرفت.
اگر به خاطر بیاوریم، فرضیهی سرکوب بیان میکند که رابطهی بین قدرت و سکس بخشی از سرکوب است. قدرت اعمال میشود تا سکس را پنهان نگه دارد، دربارهی آن صحبت نشود و به آن فکر نشود. در این فصل، فوکو تلاش میکند تا ما را به خلاف آن قانع کند: قدرت اعمال شده است تا سکس بیشتر به گفتار درآید، به تمرکز گستردهتر و تحلیلی بیشتری کشانده شود. فوکو برخی از واقعیتهای اساسی که فرضیهی سرکوب را الهام میبخشد، انکار نمیکند. او موافق است که تلاشی قویتر برای کنترل سکس صورت گرفته و سکس به چیزی تبدیل شده که باید از آن شرمنده بود. او نگرشی آزاد و راحت به سکس در قرون وسطی و رنسانس را یادآوری میکند که در آن شرم کمتری در فکر کردن به سکس بهعنوان یک امر لذتبخش وجود داشت. او همچنین موافق است که این نگرش آزاد و راحت، سرکوب شده و این نتیجهی قدرت کنترلکنندهی بورژوازی رو به رشد بود.
جایی که فوکو با فرضیهی سرکوب اختلاف دارد، نحوه و دلیل سرکوب است. فرضیهی سرکوب تنها خاموشی یک شکل قبلی از گفتار را میبیند. فوکو این خاموشی را بهعنوان نتیجهی ضروری یک “اراده به دانایی” در حال رشد در مورد سکس میبیند. یعنی، همانطور که دانستن دربارهی سکس مهمتر شده، راههای صحبت کردن دربارهی سکس نیز بهشدت کنترلشدهتر شدهاند. استدلال اصلی فوکو در این فصل این است که بهجای اینکه گفتار دربارهی سکس ممنوع شده باشد، از قرن هفدهم تاکنون افزایش یافته است. با این حال، فوکو همچنین نشان میدهد که نحوهی صحبت کردن مردم دربارهی سکس نیز تغییر کرده است. طنز خشن و اعترافات صریح رنسانس تقریباً هیچ وجه مشترکی با مطالعات تحلیلی و آگاهی کنترلشدهی قرن هجدهم و بعد از آن ندارند. کلمهی “سکس” در سه قرن گذشته معنای کاملاً متفاوتی به خود گرفته است. این تغییر در معنا نتیجهی مستقیم تغییر رابطهی
بین قدرت و سکس است. در سه قرن گذشته، سکس بیشتر و بیشتر به موضوعی برای دانایی تبدیل شده است. سکس دیگر چیزی نیست که ما بتوانیم با شور و شوق دنبالش کنیم، بلکه چیزی است که باید با طمانینه و احتیاط به آن نزدیک شویم. دیگر حوزهی سادهدلان و پرشوران نیست، بلکه حوزهی دانشمندان اجتماعی و حقوقدانان است. ایدهی فوکو این است که گفتار خام و زشت دربارهی سکس به این دلیل که نادرست است ممنوع نشده، بلکه به این دلیل که باید جای خود را به شکلی جدید از گفتار بدهد ممنوع شده است. همانطور که سکس بیشتر و بیشتر به موضوعی برای دانایی تبدیل میشود، کسانی که این دانایی را کنترل میکنند اهمیت بیشتری پیدا میکنند. کسانی که این کنترل را اعمال میکنند، معمولاً کسانی هستند که به نهادهای حکومتی جامعه متصلاند. بهعنوان مثال، فوکو نشان میدهد که چگونه سکس به موضوع مهمی برای مطالعه تبدیل شد زیرا دولتها به آمارهای زاد و ولد جمعیتهای خود بیشتر علاقهمند شدند. مثال فوکو از دهقانی که به دختران جوان برای خدمات جنسی پول میداد، مثال بسیار خوبی از این نکته است. شکل گفتار دهقان، تجارت او با دختران جوان، بهعنوان رفتاری پست دیده میشد، اما رفتار بهسادگی توسط مقامات سرکوب نشد. بلکه در جاییکه رفتار دهقان برای فهم و طبقهبندی مورد مطالعه، بررسی و تحلیل قرار گرفت، با یک گفتار فنی جایگزین شد. بهنظر میرسد که مقامات عمدتاً به کنترل خود گفتار علاقهمند بودند. موضوع این نبود که چنین اعمال جنسیای نباید دربارهشان صحبت شود بلکه موضوع این بود که فقط باید به شیوهای خاص و مجاز دربارهشان صحبت شود.
نکتهی دیگری که فوکو در این فصل تأکید میکند، تنوع گفتارها دربارهی سکس است. مطالعات دموگرافیک، مطالعات پزشکی، مطالعات روانپزشکی، کدهای جنایی، کدهای مدرسهای و غیره وجود دارد. این گفتارهای مختلف به دلایل مختلف بهوجود آمدهاند، بنابراین دشوار است که همهی آنها را به یک “علت” واحد اختصاص دهیم. فرضیهی سرکوب میخواهد تغییر در گفتار دربارهی سکس را با نیاز بورژوازی رو به رشد برای افزایش بهرهوری مرتبط کند، اما تنوع گفتارها با این جنبه از آن فرضیه تناقض دارد. هیچ توضیح علّی سادهای وجود ندارد که بتواند این تغییر در گفتار را در یک زمینهی تاریخی وسیعتر قرار دهد. اراده به داناییای که منجر به عقلانیسازی سکس میشود نمیتواند به علل اقتصادی کاهش یابد.
مروری بر فصل دوم
فوکو پیدایش جنسیت را به قرن هفدهم ارجاع میدهد، جایی که تأکید مسیحیت بر گناهان جسمانی منجر به آگاهی فزایندهای از سکشوالیتی در روابط خانوادگی شد.
فوکو اعتراض ممکن را مطرح میکند که اگرچه گفتار دربارهی سکس افزایش یافته است، این گفتار بهسمت کاهش فعالیتهای جنسی غیربارورانه و تبدیل سکس به چیزی از نظر اقتصادی مفید و از نظر سیاسی محافظهکار هدایت شده است. فوکو پاسخ میدهد که گفتار مدرن بهطور قطع اشکال فعالیتهای جنسی غیرتولیدی را کاهش نداده است؛ برعکس، این دوران شاهد تکثیر انواع مختلف “انحراف” جنسی بوده است. در حالی که گفتار دربارهی سکس قبلاً فقط به ازدواج میپرداخت، چه چیزی در داخل و خارج از ازدواج مجاز است و چه چیزی نیست، گفتار دربارهی سکس بهطور فزایندهای بر کسانی که خارج از مقولهی ازدواج قرار میگیرند متمرکز شد: کودکان، همجنسگرایان، بیمارهای روانی و غیره. تمایزی بین نقض پیمانهای ازدواج، که بهعنوان نقض قوانین دیده میشد، و نقض آنچه بهعنوان عمل طبیعی در نظر گرفته میشد، که بهعنوان بیمار یا دیوانه تلقی میشد، بهوجود آمد. از قرن هجدهم، تلاشی هماهنگ برای تمایز و طبقهبندی انواع فعالیتهای جنسی غیر ازدواجی صورت گرفته است؛ اما قدرت اعمال شده در ایجاد این تمایزات به سمت سرکوب این فعالیتها هدایت نشده است. فوکو چهار هسته را که در این اعمال قدرت دخیل هستند و همهی آنها بهسمت تکثیر “انحراف” جنسی هدایت شدهاند و دانش و قدرت را به جنسیت مرتبط میکنند، شناسایی میکند.
فوکو تأکید میکند که این چهار مرکز، جنسیت را “سرکوب” نمیکنند؛ بلکه، مفهوم جنسیت جز به شکلی که توسط این گفتمانها چارچوببندی میشود، وجود ندارد.
اولاً، “هیستریسازی بدنهای زنان” ما را به این فکر انداخته است که بدن زنانه اولاً بسیار جنسی و دوم موضوع دانش پزشکی است. بدن زنانه، به عنوان دستگاه تولید مثل، به چشم یک مسئلهی عمومی و تحت کنترل عمومی در نظر گرفته شده است.
دوماً، فوکو در مطالعهی جنسیت کودکان انگیزهای بسیار متفاوت از سرکوب ساده را شناسایی میکند. بررسی دقیق سکشوالیتی کودکان بهطور مؤثری بهعنوان سکویی برای بررسی گستردهتر جنسیت عمل میکند. این بررسیها والدین، معلمان و پزشکان را به خطرات جنسیت کودکان آگاه میکند و ریشههای جنسیت کودکان را در روابط خانوادگی پیگیری میکند. چیزی که بهنظر میرسد مانند یک مرز باشد، جدا کردن کودکان از حوزهی جنسیت، در اصل وسیلهای برای گسترش مطالعهی جنسیت به حوزههای مختلف شده است.
سوماً، فوکو مفهوم مدرن همجنسگرایی را بهعنوان نتیجهی تمایل به دیدن جنسیت بهعنوان جنبهای اساسی از هویت ما میبیند. قبل از قرن نوزدهم، لواط فقط بهعنوان یک عمل جنایی تلقی میشد. از قرن نوزدهم، لواط بهعنوان تنها یکی از تجلیات همجنسگرایی یک فرد در نظر گرفته شده است. “همجنسگرایی” دیگر با برخی اعمال خاص مرتبط نبود، بلکه با هویت یک فرد و با روح او مرتبط شده بود. جنسیت یک فرد کلیدی برای تفسیر شخصیت و رفتار او شد. بهجای تلاش برای حذف اعمال همجنسگرایانه، گفتارهای رو به رشد دربارهی همجنسگرایی این اعمال را بهعنوان بخشی از هویت یک فرد در نظر میگرفت.
چهارماً، فوکو افزایش بررسیهای مختلف دربارهی رفتارهای جنسی را بهعنوان بخشی از آنچه او “مارپیچهای قدرت و لذت” مینامد، میبیند. تحقیقات دقیقی که با “پزشکیسازی جنسیت” همراه است، ناظر و ابژهی مورد بررسی را به تماس نزدیک میکشاند. از یک طرف، ناظر قدرتی را در بررسی لذتهای جنسی ابژهی خود اعمال میکند و این اعمال قدرت به او نوعی لذت میدهد. از طرف دیگر، بررسی ناظر، لذتهای ابژهی خود را برجسته و متمایز میکند و به این ترتیب آنها را تشویق میکند. هم ناظر و هم ابژهی مورد نظارت در این بازی صمیمانهی بررسی و تفحص، قدرت و لذت را در هم میآمیزند. “روانپزشکیسازی لذت منحرفانه” انحراف از رفتار جنسی نرمال را برجسته کرده و آنها را به عنوان بیماریهایی که نیاز به درمان دارند، شناسایی میکند.
فوکو معتقد است که همهی این بررسیها منجر به اشباع جامعه از سکس شده است. همهی جنبههای زندگی خانوادگی اکنون از منظر جنسیت دیده میشوند. بهجای ایجاد مرز برای محدود کردن جنسیت، این بررسیها باعث شده است که ما همه چیز را از منظر سکس ببینیم. فوکو نتیجه میگیرد که برخلاف فرضیهی سرکوب، این دوران شاهد گسترش بیشتر گفتار دربارهی جنسیت نسبت به هر زمان دیگری بوده است. این همچنین منجر به برجستهسازی و تکثیر همان بهاصطلاح انحرافاتی که اعصار میخواهند محکوم کنند، شده است.
جنسیت یک “چیز” نیست که توسط قدرت سرکوب شود یا از طریق تحقیقاتی دقیق کشف شود. جنسیت یک ساختار اجتماعی است که انواع مختلفی از روابط قدرت را هدایت میکند. مفهوم جنسیت ما، توسط استراتژیهایی که از آن استفاده میکند ساخته شده است؛ به عنوان شبکهای عمل میکند که احساسات فیزیکی و لذت، تحریک به گفتمان، تشکیل دانش تخصصی، و کنترلها و مقاومتهای سیاسی را به هم پیوند میدهد.
اراده به دانایی و مارپیچ قدرت-لذت
برای فوکو، قدرت، گفتار و دانایی بههم مرتبطاند. دانایی هرگز جمعآوری بیطرفانهی حقایق نیست. همیشه “اراده به دانایی” وجود دارد، یک تلاش برای دانستن چیزهای خاص و دانستن آنها به یک روش خاص. هر چه بیشتر دربارهی چیزی بدانیم، قدرت بیشتری بر آن داریم. علاوه بر این، در یادگیری چیزهای جدید، از آنچه قبلاً میدانیم استفاده میکنیم و بنابراین یادگیری نیز اعمال قدرت است. بهعنوان مثال، در بررسی و طبقهبندی انواع مختلف انحراف جنسی، از قدرتهای تحلیلی خود استفاده میکنیم در حالی که دانایی جدیدی نیز کسب میکنیم و از این رو قدرت جدیدی نیز بهدست میآوریم. گفتار نیز در اینجا نقش دارد، زیرا آنچه دربارهی چیزی میدانیم و چگونه میدانیم مستقیماً به چگونگی صحبت کردن ما دربارهی آن مرتبط است. آنچه فوکو در بررسی دقیق انحرافات جنسی میبیند، ارادهای خاص برای دانایی است. این بررسی منجر به مطالعهی دقیق و طبقهبندی دقیق میشود. ما بهطور دقیق میآموزیم که چگونه جنبههای مختلف جنسی در افراد مختلف بروز میکند و ناگهان اهمیت زیادی پیدا میکند که دقیقاً چگونه جنبههای مختلف جنسی خود را نشان میدهند. بهعنوان مثال، ما یاد گرفتهایم که بین هویتهای “ترنسسکچوال”، “ترنسوستایت” و “ترنسجندر” تمایز قائل شویم، جایی که نسلهای قبلی همهی آنها را در یک دسته قرار میدادند. مثال مفهوم “همجنسگرایی” به ما نشان میدهد که چگونه عمق گفتار دربارهی جنسیت با گذشت زمان افزایش یافته است. تمایلات جنسی فرد زمانی فقط یک واقعیت دربارهی او بود، مانند هر واقعیت دیگری. اکنون تمایلات جنسی فرد کلیدی برای کشف شخصیت او شده است. نسلهای قبلی ممکن است به عادات جنسی مانند عادات غذایی فکر کنند. هیچکس به فکر طبقهبندی فرد بر اساس آنچه میخورد نمیافتاد. حتی امروزه، وقتی دستههایی مانند “گیاهخوار” یا “وگان” داریم، سعی نمیکنیم شخصیت فرد را بر اساس ترجیحات غذاییاش درک کنیم. و با این حال، فکر میکنیم لحن صدا، سلیقه در موسیقی یا گرایش سیاسی یک فرد میتواند با اشاره به “همجنسگرایی” آن فرد توضیح داده شود. فوکو این تعمیق گفتار را مستقیماً به اعمال قدرت مرتبط میکند. در آن، تنها یک تلاش برای دانستن بیشتر دربارهی جنسیت وجود ندارد؛ بلکه تلاش برای خلق جنسیت، کشف آن در جاهایی که قبلاً تصور نمیشد وجود داشته باشد نیز وجود دارد. بررسی دقیق اعمال جنسی خارج از ازدواج نه تنها مجموعهای از عادات مختلف را کشف کرده است بلکه بهطور قابل توجهی، مسئول ایجاد و تکثیر آنها نیز بوده است. فوکو ادعا میکند که مشاهده یک عمل بیطرفانه نیست. یعنی، موضوع مطالعه، در این مورد انحرافات جنسی، یک چیز عینی و غیرقابل تغییر نیست که تحت بررسی تغییر نکند. بررسی دقیق منابع لذت جنسی ما به ما آگاهی جدیدی از آن لذتها میدهد، آگاهیای که بهشدت در پاسخ به آن بررسی، شکل میگیرد. لذات جنسی یک فرد به اسراری تبدیل میشوند که یک ناظر دقیق باید کشف کند. بنابراین فرد نسبت به این لذتها آگاهتر میشود و بیشتر به آنها ارزش میدهد. این آگاهی و احساس ارزش افزایش یافته باعث میشود که او لذت جنسی را جایی کشف کند که قبلاً ممکن بود آن را نادیده بگیرد، درست مثل یک فردی که به او گفته میشود گرفتگیهای خفیف معده اولین نشانهی سرطان کشنده است؛ ممکن است حساسیتی شدید به معدهاش پیدا کند. لذتهای جنسی یک فرد بهشدت با قدرتی که برای تمرکز بر این لذتها اعمال میشود مرتبط است. هر چه بیشتر بررسی کنیم، چیزهای بیشتری برای کشف کردن وجود دارد. فوکو این رابطه بین لذت و قدرت را بهعنوان یک مارپیچ توصیف میکند؛ یکی دیگری را در یک الگوی دایرهای دنبال میکند، قدرت بهدنبال لذت و لذت بهدنبال قدرت جذب میشود. قدرتهای تحلیلی که به سوی انحرافات جنسی هدایت شدهاند، نه برای سرکوب آنها بلکه برای کمک به شکوفایی آنها عمل کردهاند.
فوکو همچنین پنج ویژگی را در مورد قدرت مطرح میکند. اول، قدرت چیزی نیست که فرد بتواند آن را داشته باشد یا نداشته باشد؛ بلکه همیشه از همهی نقاط در هر رابطهای اعمال میشود. دوم، قدرت صرفاً به روابط اقتصادی، علمی یا جنسی اعمال نمیشود؛ بلکه در داخل این روابط است و ساختار داخلی آنها را تعیین میکند. سوم، قدرت فقط از بالا به پایین نمیآید و همهی روابط قدرت بر اساس مدل حاکم/محکوم تشکیل نمیشوند. بلکه روابط قدرت در همه سطوح جامعه به صورت مستقل از قدرتهای حاکم ظاهر میشوند. چهارم، اگرچه ممکن است طرحها و استراتژیهایی در روابط قدرت شناسایی شود، هیچ فرد خاصی این قدرت را اعمال نمیکند. یک منطق و عقلانیت پشت روابط قدرت وجود دارد، اما هیچ کابل سری یا نوابغی که این روابط را هدایت میکنند وجود ندارد. پنجم، مقاومت بخشی از رابطه قدرت است و بیرون از آن نیست. همچنین، مقاومت معمولاً به صورت یک شکل ثابت و پایدار ظاهر نمیشود.
مروری بر فصل سوم
تمایز بین “هنر” و “علم” شبیه به تمایز آکادمیک بین هنرها و علوم است. علوم با جهانی که در آن زندگی میکنیم سروکار دارند و هنرها با واکنشهای ما به آن جهان. به عبارت دیگر، علوم شامل مجموعهای از حقایق است که احتمالاً حقیقت دارند حتی اگر انسانها وجود نداشته باشند، در حالی که هنرها دقیقاً با واکنش انسانی به تجربه سروکار دارند. کلمهی یونانی “اروس” به معنای عشق جنسی، تمایل و لذت است. اروس به سکس بهعنوان یک واقعیت حسی اشاره دارد، در حالی که “سکچوالیس” به سکس بهعنوان یک مفهوم انتزاعی اشاره میکند. “آرس اروتیکا” بنابراین بهطور عمده بر سکس بهعنوان یک پدیدهی انسانی، چیزی که انجام میدهیم، چیزی که لذت میبریم، چیزی که تمایل داریم، تمرکز دارد. “سینتیا سکچوالیس” بر جنبهی غیرانسانی سکس، بهعنوان یک فرم تولید مثل که در آن درگیر میشویم و مشابه به حیوانات است، تأکید میکند. “آرس اروتیکا” از تجربهی شخصی صحبت میکند، در حالی که “سینتیا سکچوالیس” از منظر یک ناظر دور صحبت میکند.
هر دو “آرس اروتیکا” و “سینتیا سکچوالیس” شکلهایی از دانایی هستند و هر دو با انتقال اسرار سروکار دارند. دانایی “آرس اروتیکا” دانایی از تجربهی حسی است، دانایی از اینکه تماس جنسی چگونه احساس میشود و چگونه میتوان تجربهی آن تماس را شدت بخشید. اگر این دانایی در کتابها موجود باشد، در کتابهایی مانند “لذت جنسی” یا “کاما سوترا” یافت میشود. دانایی “سینتیا سکچوالیس” شبیه به دانایی علمی است. این دانایی به جای حسی بودن، عقلانی است. این مربوط به تجربهی جنسی دیگران است نه تجربهی جنسی خود فرد.
اسرار “آرس اروتیکا” مانند دستورالعملهای مخفی یک سرآشپز استاد هستند. اینها تکههای خردی هستند که باید از اساتید مورد تأیید به دانشجویان وفادار منتقل شوند که این خرد را بهخوبی به کار خواهند برد. رازآلودگی “آرس اروتیکا” بهشدت به تقدس آن و ارزش والای آن، مرتبط است. اسرار “سینتیا سکچوالیس” تقریباً برعکس هستند. به جای اینکه خرد پالایشیافتهای باشد که از استاد به نوآموز منتقل شود، اعتمادهای بیارزشی هستند که از نوآموز توسط استاد استخراج میشوند. این اسرار نه به خاطر ارزششان بلکه به خاطر شرمآور بودنشان اسرار هستند! استخراج آنها به یک عمل اعترافگونه تبدیل میشود.
توصیف فوکو از غرب مدرن بهعنوان “عمدتاً تعریف شده توسط اعتراف”، نکات جالبی را مطرح میکند. بهویژه، تحلیل او از مفهوم اعتراف بهعنوان چیزی رهاییبخش و ایدهی او که اعتراف بهطور عمده شکلدهندهی مفهوم مدرن از ابژه است. فوکو قبلاً دربارهی اینکه چگونه اعترافات از ما توسط پزشکان، مقامات دولتی، قضات، معلمان، والدین و غیره خواسته میشود صحبت کرده است. بهویژه در پرتو روانپزشکی و درمان مدرن، ما تمایل داریم این اعترافات را بهعنوان امری رهاییبخش، بهعنوان درمانی، یا بهعنوان برطرفکنندهی وزنی از روی دوش خود ببینیم. اعترافات بهطور ذاتی رهاییبخش نیستند، بلکه ما تحت فشار قرار گرفتهایم که آنها را، توسط قدرتهایی که اعترافات را از ما میگیرند، به این صورت ببینیم. به این خاطر که گروههای مختلفی اعترافات را “برای خیر خودت” میطلبند، ما بهطور خودکار اعتراف را بهعنوان چیزی خوب میبینیم. فوکو دلالت میکند که ایدهی اعتراف بهعنوان درمان، یک واقعیت نیست، بلکه ساختار فرهنگ ماست. فرهنگهای دیگر ممکن است این درخواست برای اعتراف را بهعنوان امری اجباری به جای امری رهاییبخش در نظر بگیرند.
این اجبار به افشای اسرار دربارهی خودمان بهشدت مسئول مفهوم مدرن ما از خودشناسی است. زندگی درونی ما به چیزی تبدیل شده که باید بررسی و دربارهاش صحبت شود. همچنین به یک شیء دانایی و یک راز کثیف تبدیل شده است. “من” که دربارهاش صحبت میکنم دیگر چیز آشکار و شفافی نیست. این به یک راز حتی برای خودم تبدیل میشود، چیزی که باید در آگاهی خود کاوش کنم تا کشفش کنم.
بهگفتهی فوکو، اعتراف هم ما را تحت نظر قدرتهایی که اعترافات را دریافت میکنند قرار داده و هم ما را از خودشناسیمان آگاه کرده است. این همان چیزی است که او مدنظر دارد وقتی میگوید که ما “موضوعات (ابژهها) در هر دو معنای کلمه” شدهایم.
ازدواج عجیب علم و اعتراف!
نیچه در کارهای فوکو تأثیرگذار است. کارهای بعدی فوکو بهویژه روش “تبارشناختی” را دنبال میکند که از آثار نیچه، بهویژه “تبارشناسی اخلاق”، یاد میگیرد. در مقالهی “نیچه، تبارشناسی و تاریخ”، فوکو دربارهی تمایز نیچه بین “اصل” و “تبارشناسی” بحث میکند. هنگامی که ما دربارهی چیزی بهعنوان دارای “اصل” صحبت میکنیم، منظورمان این است که یک نقطهی شروع ثابت دارد که از آن زمان به بعد تکامل یا تدهور یافته است. داستان آدم و حوا یک داستان اصل آرکیتایپی است. به خاطر اینکه میتوانیم به آدم و حوا بهعنوان یک نقطهی شروع ثابت برای تاریخ بشر اشاره کنیم، میتوانیم در آن داستان اصل چیزهایی که برای طبیعت انسانی ضروری و بنیادین است را شناسایی کنیم. ما در اصل خود، مفهوم گناه اولیه را پیدا میکنیم و همچنین میتوانیم یک اخلاق ثابت که توسط یک خدای خالق تعیین شده است را پیدا کنیم.
نیچه از تمایز بین تبارشناسی و اصول برای ردیابی تبارشناسی اخلاق استفاده میکند و نشان میدهد که مفاهیم ما از درست و غلط، نتایج تصادفی تکامل پرپیچ و خم جامعهی انسانی هستند. فوکو این روش تبارشناختی را از نیچه قرض میگیرد تا در این
مورد تبارشناسی مفهوم جنسیت را ردیابی کند. “جنسیت”، به گفتهی فوکو، به هیچ وجه یک اصطلاح ثابت نیست که یک مفهوم عینی در جهان را شناسایی کند. بلکه، در قرن نوزدهم بهعنوان نتیجهی ازدواج عجیب بین گفتمان علمی و اعتراف شکل گرفته است. پیش از قرن نوزدهم، چیزی به نام “جنسیت” به این شکل وجود نداشت. استدلالهای قویای ارائه شدهاند که بهعنوان مثال پیشنهاد میکنند که خطاب به یونانیان باستان بهعنوان “همجنسگرا” یا “دوجنسگرا” اشتباه است، چون این دستهبندیها فقط در دنیای مدرن بهدرستی کاربرد دارند.
با ردیابی تبارشناسی جنسیت به ازدواج علم و اعتراف قرن نوزدهم، فوکو به موقتی بودن مفهوم مدرن جنسیت اشاره میکند. او پنج راهی که علم و اعتراف با هم ترکیب شدند و یک گفتمان خاص در مورد جنسیت ایجاد کردند که بر استخراج کنترلشده و سیستماتیک اعتراف تمرکز دارد، فهرست میکند.
گفتمان علمی، ما را به فکر جنسیت بهعنوان یک علم سکچوالیس، یک موضوع مطالعهی علمی دورافتاده، میاندازد که دربارهی آن میتوانیم دادهها و حقایق عینی جمعآوری کنیم. سکس به یک موضوع دانش تبدیل میشود، چیزی که میتوانیم بفهمیم، کنترل کنیم و استفاده کنیم.
گفتمان اعتراف، ما را به فکر جنسیت بهعنوان چیزی پنهان، چیزی رازآلود، و چیزی شرمآور میاندازد. این دو گفتمان با هم ترکیب میشوند تا یک مفهوم از جنسیت بهعنوان یک راز، چیزی پنهان در درون ما که باید استخراج شود و همچنین چیزی که میتوان آن را به عنوان دانش کدگذاری کرد، شکل دهند. بهعنوان دانشی پنهان در درون ما، جنسیت ما کلید فهمیدن اینکه ما کی هستیم و چه چیزی هستیم محسوب میشود.
فوکو ادعا میکند که هیچ چیز دربارهی امیال یا رفتارهای جنسی ما وجود ندارد که ما را وادار کند فکر کنیم که آنها حقایق عمیقی دربارهی ما را بیان میکنند. بلکه، او استدلال میکند، این گفتمانهایی که ما پیرامون آن امیال و رفتارها ساختهایم هستند که این حقیقت عمیق را تشکیل میدهند. مفهوم ما از جنسیت بهعنوان اساسی برای طبیعت انسانی بیشتر به تکامل متغیر گفتمانهای ما مربوط میشود تا به حقایق واقعی موضوع. بهاینترتیب، فوکو یکی از اولین ساختارگرایان حول محور مفهوم جنسیت است. یعنی او دستهبندیهای جنسی را بهعنوان ساختارهای انسانی متغیر میبیند. در مقابل این بحث، گروه بنیادگرایان قرار دارند که استدلال میکنند که دستهبندیهای جنسی ما ثابت هستند و ما در واقع بر اساس حقایق علمی-عینی تمایزاتی را ایجاد میکنیم. این بحث به هیچ وجه حل نشده است و گروه بنیادگرایان قطعاً موضعی قابل دفاع دارند. ما ممکن است به تابعیت از فوکو بپذیریم که گفتمان ما در مورد جنسیت توسط اتفاقات تاریخی شکل گرفته است در حالی که همچنان معتقد باشیم که مفاهیمی که در این گفتمان استفاده میشود عینی و جهانی هستند. تنها بهخاطر اینکه ایدهها به یک روش و در یک زمینهی خاص بیان شدهاند لزوماً به این معنا نیست که آن ایدهها در خارج از آن زمینه معتبر نیستند.
مروری بر فصل چهارم
فوکو تاریخ جنسیت را به شکلی پیچیدهتر از آنچه که توسط فرضیه سرکوب پیشنهاد شده، ردیابی میکند. او ریشههای آن را به شورای لاتران 1215 بازمیگرداند که اولین بار اعتراف را به عنوان بخشی از دکترین کاتولیک معرفی کرد. فرم اعتراف بین قرون شانزدهم و هجدهم شدت یافت و به طور پیوسته پراهمیتتر شد. پایان قرن هجدهم شاهد سکولاریزاسیون جنسیت بود، زیرا آموزش و پرورش، پزشکی و دموگرافی به جنسیت کودکان، جنسیت زنان و تولید مثل انسانی علاقهمند شدند. اگرچه هر سه این حوزهها بسیاری از علاقههای مسیحیت پیشین به کودکان، زنان و زوجهای متاهل را به ارث بردند، اکنون علاقه آنها به سلامت جسمی و بیماری بود نه به رفاه معنوی. مفهوم معنوی مسیحی از “جسم” به سطح ارگانیسم انسانی کاهش یافت.
قرن نوزدهم شاهد تولد مفهوم تباهی به عنوان امری مرتبط با جنسیت بود. مردم فکر میکردند که انحرافات جنسی از طریق نسلها منتقل میشود. به عنوان چیزی که میتوانست همه جامعه را فراگیرد و آلوده کند، انحرافات جنسی به عنوان یک خطر عمومی در نظر گرفته شدند. این ترس منجر به درمان پزشکی انحراف و به یوژنیک (علم اصلاح نژاد انسان) شد. فرضیهی سرکوب ادعا میکند که جنسیت برای به حداکثر رساندن تولید اقتصادی سرکوب شده است. اگر اینطور بود، جوانان و طبقات کارگر باید تحت شدیدترین سرکوب قرار میگرفتند. واقعیت این است که بورژواها نسبت به جنسیت خود بیشتر از طبقات کارگر حساس بودند و به خصوص به زنان و کودکان علاقهمند و حساس بودند. نگرانی آنها افزایش بهرهوری نبود بلکه اطمینان از اخلاق و پاکی خانوادگی خودشان بود.
اگرچه مشکلات زیادی در برخورد با فرضیه سرکوب وجود دارد، مهمترین آن، سوءتفاهم ناشی از فهم هدف سرکوب است. سرکوب جنسی بر طبقه کارگر نه به دلایل اقتصادی و نه به عنوان شکلی از ریاضت اعمال نمیشد. این خود یک تأیید از حاکمیت طبقه بورژوا بود. بورژواها به کنترل جنسیت به عنوان وسیلهای برای حفظ سلامت و نسب خود علاقهمند شدند. بورژواها سعی نکردند از جنسیت خلاص شوند، بلکه آن را بسیار مهم میدانستند. آنها سلامت هم بدن و هم روح، و همچنین سلامت نسلهای آینده را به جنسیت سالم و کنترل شده وابسته میدیدند.
سرکوب جنسی تا حد زیادی به این دلیل به وجود آمد که بورژوا نیاز داشت جنسیت خود را از پرولتاریا (طبقهی کارگر) متمایز کند و این کار را با اعمال کنترلهای سختتر بر خود انجام داد. فرضیهی سرکوب ما را از تاریخ جنسی خود آزاد نمیکند؛ بخشی از آن تاریخ است.
سرانجام
اهمیت فزایندهی جنسیت در جامعهی ما بازتابی از این واقعیت است که ما مفاهیم بیشتری یافتهایم که میتوانیم از طریق جنسیت با آنها پیوند برقرار کنیم.
تصورات مختلف از جنسیت دیدگاهی مشترک دارند که جنسیت را به عنوان چیزی میپندارند که به نوعی در جهان وجود دارد. فارغ از اینکه ما چه کسی هستیم، چگونه فکر میکنیم یا درباره چه چیزی صحبت میکنیم، جنسیت ما همچنان شکلی مشابه به شکلی که اکنون دارد به خود میگیرد. ما به جنسیت همانطور نگاه میکنیم که به آگاهی نگاه میکنیم؛ چیزی مادی نیست، اما جنبهای از هویت ماست و وجودی مستقل از چگونگی صحبت ما دربارهی آن دارد. فوکو معتقد است که این تصور از جنسیت ما را مرتکب یک اشتباه در دستهبندی میکند. این مانند شناسایی یک فعل به عنوان یک اسم و سپس بحث در مورد نوع آن اسم است. به گفته فوکو، جنسیت در ما به شکلی که آگاهی وجود دارد، وجود ندارد. بلکه، او ادعا میکند که این یک ساختار است که از گفتمانهای خاصی رشد کرده است. در این معنا، جنسیت چیزی شبیه به یک سیستم مختصات در هندسه است؛ سیستمی است که به ما کمک میکند تا دیدگاهی خاص در مورد یک مسئله داشته باشیم.
به طور مشخص، فوکو جنسیت را به عنوان یک رابط چندوجهی شناسایی میکند که تعداد زیادی از ایدهها درباره لذت و حس فیزیکی را به دانش، گفتمان و سیاست متصل میکند. چگونگی درک ما از مفاهیم خاص، بسیار به مفاهیم دیگری که به آنها متصل میکنیم بستگی دارد. به عنوان مثال، مفهوم ما از سیگار کشیدن به طور فزایندهای به مفهوم سرطان ریه متصل شده است، به طوری که اکنون دشوار است که به طور گستردهای درباره سیگار صحبت کنیم بدون اینکه به خطر سرطان ریه آگاه باشیم. پنجاه سال پیش، این دو مفهوم اصلاً به هم متصل نبودند، بنابراین سیگار به شکلی کاملاً متفاوت دیده میشد.
جنسیت بیشتر به عنوان یک وسیله برای ارتباط مفاهیم است تا یک مفهوم. فوکو میگوید که در زمانهای گذشته، ما هرگز مفهوم بازی کودکان با آلت تناسلی خود را به مفاهیم روانپزشکی و پزشکی مرتبط نمیکردیم؛ ما هرگز مفهوم ازدواج را به مفاهیم دولت پایدار مرتبط نمیکردیم. جنسیت وسیلهای است که این مفاهیم به هم مرتبط شدهاند. اهمیت فزاینده جنسیت در جامعه ما بازتابی از این واقعیت است که ما مفاهیم بیشتری یافتهایم که میتوانیم از طریق جنسیت با آنها پیوند برقرار کنیم. این تصور از جنسیت فوکو را به عنوان یک ساختارگرا معرفی میکند؛ بر خلاف تصویر ذاتگرایانه از جنسیت، فوکو جنسیت را به عنوان یک ساخت انسانی میبیند و نه چیزی که به صورت مستقل از گفتمانها و مفاهیم ما درون ما وجود داشته باشد. چیزی ذاتی درباره تصور ما از جنسیت وجود ندارد.
فصل آخر (فصل 4) به ما دیدگاهی متفاوت از تاریخ جنسیت میدهد، که آن را نه به عنوان تاریخ سرکوب، بلکه تاریخ سلطهی طبقاتی میبیند. فوکو جنسیت را به عنوان اختراعی بورژوایی تفسیر میکند که برای نفع و گسترش آن طبقه توسعه یافته است. فصل 1 عمدتاً به مفهوم حقوقی-گفتمانی قدرت میپردازد و استدلال میکند که این مفهوم محدود است، زیرا قدرت را همیشه و تنها به عنوان عاملی سرکوبگر و قانونی میبیند، چیزی که از خارج به جنسیت اعمال میشود. فصل 2 نظریه قدرت فوکو را مطرح میکند، که در آن او پیشنهاد میکند که قدرت فراگیر و چندوجهی است و درون همه چیز کار میکند نه با یک جهت یا برنامهی واحد. فصل 3 بحث میکند که فوکو منظورش از “جنسیت” چیست: یک ساختار اجتماعی که برای پیوند دادن قدرت و دانش به سکس در انواع مختلف آن استفاده شده است.
به گفتهی فوکو، جنسیت وسیلهای برای متمرکز کردن، هدایت و انتقال قدرت است، و قدرت نیرویی خلاق است که روابط بین افراد، نهادها و مفاهیم را تعیین میکند. بورژوازی قرن نوزدهم، که به طور مؤثری آنچه ما به عنوان “جنسیت” میشناسیم را اختراع کرد، از این اختراع به عنوان وسیلهای برای تقویت و گسترش قدرت خود استفاده کرد. آنها شروع به دیدن جنسیت خود به عنوان عاملی که به طور عمده تعیین میکند که از نظر فیزیکی، ذهنی و روحی چه کسی هستند کردند. کنترل این جنسیت وسیلهای برای کنترل سرنوشت آنها شد.
جنسیت، سپس، همانطور که فرضیه سرکوب پیشنهاد میکند، چیزی خارج از قدرت نیست. بلکه، وسیلهای است که توسط بورژوازی برای هدایت قدرت آنها و گسترش کنترل آنها بر بدن و ذهن استفاده شده است. همچنین قدرتی که بورژوازی اعمال میکند فقط محدود کننده یا سرکوبگر نیست؛ بلکه، وسیلهای برای تضمین تکثیر و بقاء آنها است. حتی جایی که غرایز جنسی سرکوب شدهاند، فوکو نشان میدهد که این سرکوب برای سلامت جنسی بوده است. بورژوازی سعی نمیکند جنسیت را نادیده بگیرد؛ بلکه، آنقدر برای آنها اهمیت دارد که تنظیم آن و تضمین نرمال بودن آن بسیار مهم میشود. دیدن جنسیت به عنوان اختراع بورژوایی که به منظور تنظیم سلامت است، به ما کمک میکند بفهمیم چرا فوکو آن را یک ساختار اجتماعی مینامد.
تاریخی که فوکو توصیف میکند به ما نشان میدهد که فرضیهی سرکوب چیزی نیست که خارج از گفتمان سرکوب عادی درباره جنسیت قرار داشته باشد و خواستار آزادی ما باشد. بلکه، بخشی از همان گفتمان است که قرنها ادامه داشته است. یک جوانهی جدید بر شاخهای قدیمی است. فرضیهی سرکوب نتیجهی طبیعی روانکاوی است، که به نوبه خود نتیجه سرکوب جنسی فزاینده بورژوازی است، که به نوبه خود نتیجهی استقرار جنسیت است که به طبقهی کارگر گسترش یافته است. از این نظر، میتوانیم فرضیهی سرکوب را به عنوان یک صفحهی دیگر در تاریخ طولانیتری ببینیم. ما میتوانیم نوعی زنجیرهی علت و معلول را در تاریخ جنسیت تشخیص دهیم، اما یک طرح کلی وجود ندارد. مشخص نیست که استقرار جنسیت به طبقه کارگر باید در نهایت به فرمولبندی فرضیه سرکوب منجر شود. حتی خود مفهوم اینکه جنسیت باید نقطه کانونیای برای تأیید بورژوازی باشد، به شدت مشروط است، زیرا به تاریخ اعتراف مسیحیان و چیزهای دیگر وابسته است.
فوکو به ما تاریخی میدهد که به نظر هم جبری و هم مشروط است. از یک طرف، فضای زیادی برای آزادی انسان وجود ندارد. فلسفه فوکو قدرت را فراگیر میبیند، و بنابراین تاریخ جنسیت میتواند به عنوان تبادل بین این منابع مختلف قدرت خوانده شود. آنچه در پایان بیرون میآید، فراتر از کنترل ماست. از طرف دیگر، به نظر نمیرسد که هیچ جهت واضحی وجود داشته باشد، یا حتی ارتباط واضحی بین جهتهای مختلفی که این تاریخ به خود میگیرد. چرا باید حوزهی اعتراف به پزشکی مرتبط باشد، یا ظهور صنعت به تشدید سرکوب جنسی؟ تاریخ فوکو اجازه نمیدهد که یک روایت با هدف یا جهت نهایی را ببینید. بلکه، فقط یک سری اتفاقات تصادفی است که یکی پس از دیگری میآید. ما ممکن است بپرسیم کار فوکو در این تاریخ کجا قرار میگیرد. به یک معنا، میتوانیم این کتاب را به عنوان یک عمل انقلابی بخوانیم؛ با آشکار کردن جنسیت به عنوان یک ساختار اجتماعی، قدرت بورژوازی را برای استفاده از آن به عنوان یک واقعیت عینی تضعیف میکند. فوکو در حال تضعیف مفهوم جنسیت است و در نتیجه نقطه کانونی قدرت بورژوازی را تضعیف میکند.
منابع:
مشارکتکنندگان ویکیپدیا. «History of Sexuality». در دانشنامه ویکیپدیای انگلیسی، بازبینیشده در ۱۲ اکتبر ۲۰۱۶.
SparkNotes Editors. (n.d.). History of sex: Section 1. SparkNotes. https://www.sparknotes.com/philosophy/histofsex/section1/