مهاجرت و سوگ: مواجهه با فقدان در دنیای غریب
فهرست محتوا:
- آغاز
- مهاجرت و سوگ
- مهاجران چه چیزهایی را از دست میدهند؟
- واکنشهای مهاجران به از دست دادن
- انکار فقدان و فراموشی
- (یا سوگواری طولانیمدت) و پیامدهای مشکلساز آن
- اما مدل سازگارانهتر برای مواجهه با فقدانهای ناشی از مهاجرت چیست؟
- عزیزان ما درون ما زندگی میکنند
- ارجاعات فارسی و انگلیسی
آغاز
فعل “رفتن” همواره تداعیگر پنهان فعلی متضاد آن نیز هست. رفتن، بههمراه ماندن چیزی دیگر تعریف میشود. من هرگز نمیتوانم با رفتنم همهی آنچه در آن مکان و رابطه بوده است را با خودم ببرم. من نمیتوانم مکانی را خالی از چیزها ترک کنم. چیزی که برای من آشنا بوده، چیزی که از آن من بوده یا چیزی که با آن در ارتباط بودم؛ و همچنین، من نمیتوانم با رفتنم مکانی را خالی از من کنم! با رفتن من چیزی باقی میماند. چیزی در من تهنشین میشود. فقدان سرچشمه میل است (اوونز و آلمکوییست، ۲۰۱۸) و رفتن من میتواند میلم به حضور دیگری را پررنگتر کند! از دست دادن چیزی هیچوقت به معنای محو شدن آن در زندگی من نیست.
اما بعد از رفتن من چه بر سر آن چیزها که ماندند میآید؟
از واژهی چیزها به جای کسان استفاده کردم تا هم دربرگیرندهی افراد (ابژههای انسانی) و هم تمام آنچه که به حضور آنها و من پیوند خورده، باشد. این چیزها میتواند شامل خاطرات، لحنها، احساسات، نگاهها، بوها، مکانها، معماریها، لبخندها، ژستها و هر آنچیزی که باشد که بودن ما به آن پیوند خورده است.
چه چیزی مهاجرت ما آدمها را از هم متفاوت میکند؟
ما چه چیزی را درون خود میبریم و چه چیزی را جا میگذاریم؟
مهاجرت چه بر سر رابطههای دلبستگی محور ما با عزیزانمان میآورد؟
آیا رفتن به معنی مرگ و از دست دادن این رابطهها است؟
و یا رابطه چیزی ورای نزدیکی فیزیکی است که با مهاجرت از بین نمیرود؟
میل و یا بیقراری من به بازگشت و دیدار دوباره از چه نوع احساس درونی دلبستگیمحور به عزیزانم میآید؟
به دلتنگی چطور پاسخ میدهم؟
چه چیزی ممکن است سوگ همراه با مهاجرت را از رنج به عذابی ممتد و یک تلخکامی پایانناپذیر تبدیل کند؟
یا حتی فرآیند تطبیق با کشور جدید را متوقف کند؟ اجازه ندهد که در کشور جدید ریشه بدوانی و خانهای بنا کنی؟
چه میشود که مهاجرت، چه رفتن خود باشد یا رفتن دیگری، برای برخی ناشدنی وغیرممکن به نظر آید؟
برای پاسخ به سوالاتی که پرسیده شد شاید ابتدا باید رفتنها و ماندنها را موشکافانهتر نگاه کنیم. با رفتن من چیزی باقی میماند؟
نه تنها در مکانی که آن را ترک کردهام بلکه چیزی در من، ردی از آن بر تنم و یادی از آن بر خاطرم؟
پآیا به اندازهی کافی از روابط دلبستگی محورم چیزی درون خود اندوختهام که از رفتن نترسم؟ که گویی دست خالی نروم؟
ما از بدو تولد، تصویر و احساسی از حضور دیگران مهم زندگیمان را درون خود ذخیره میکنیم. لحن حرف زدنمان، صدایمان، نگاهمان، راه رفتنمان و تکهکلامهایمان خبر از حضور زندهی دیگرانی را درونمان میدهد که شاید حضور فیزیکی در کنار ما نداشته باشند اما گویی ما میتوانیم حضور آنها و احساس و رابطهمان را جوری درونمان حمل کنیم، که هر لحظه به حضورشان دسترسی داشته باشیم.
اما چه میشود اگر ما نتوانیم حسِ وجودِ عزیزانمان را درون خود حمل کنیم؟ چه میشود اگر دیگری آنقدر دور از دسترس یا ناامن باشد که من هنوز او را جوری به دست نیاورده باشم که بتوانم در غیابش، حضورش را درونم تجربه کنم؟! یا شاید ترسناک است اگر فاصله، حضور مشوش دیگریای را درونم مشوشتر کند. در چنین شرایطی، مهاجرت نوعی از رفتن است که اگرچه با مرگ عزیزان متفاوت است اما میتواند واکنشهایی مشابه واکنشهای ما به مرگ آن کسانی که از آنها دور شدهایم را برانگیخته کند.
پس بنظر میرسد که تجربهی ارتباط من با دیگران مهم زندگیام تا حدی پیشبینیکننده توان من در فاصله گرفتن از آنها و زندگی با آنچه به یادگار از آنها به تن دارم باشد.
اگر هنوز درگیر چالشهای مرتبط با جدایی و تفرد از عزیزانمان باشیم، اگر هنوز دلبستگی و وابستگی را در تعادل با استقلال نیافته باشیم، ممکن است هنوز درگیر تعریف، تعیین و شاید اصلاح نوع بودن خودمان و عزیزانمان در روابطی باشیم که به حد کافی باثبات، امن و دربرگیرنده نبودهاند. بنابراین به شکلی با ثبات و پایدار درون روانمانمان درونی نشده باشند. انگار که به راحتی به عشق و دلبستگیمان به آنها در درون خود دسترسی نداشته باشیم. اگر ترسیده و مضطرب باشیم و مدام نیاز به تایید بیرونی برای حضور محبتآمیزعزیزانمان داشته باشیم، احتمالا تحمل دوری سخت خواهد بود و مدام میل به بازگشت و مطمئن شدن از جایمان در قلب آنها را خواهیم داشت.
من، مینا اسفندیاری، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، رواندرمانگر تحلیلی و فمینیستی، به همراه همکارم سمیرا موحدی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، در این مجال قصد داریم به بررسی اجمالیای از تجارب مهاجران در ارتباط با ابژههای از دست رفتهشان و روشهای سالم و ناسالم برخورد با این فقدان و سوگ ناشی از آن بپردازیم.
مهاجرت و سوگ
مهاجرت به معنای تغییر مکان زندگی از یک منطقه به منطقهی دیگر است، که ممکن است به دنبال بهبود شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی باشد. فرد مهاجر با ترک محیط آشنای خود، گاه به سختی با چالشهای هویتی و فرهنگی مواجه میشود. اما فراتر از این تحولات بیرونی، مهاجرت تاثیرات عمیقی بر جنبه های درونی زندگی انسان نیز می گذارد.
مریم نحوی (1400) در مقالهای با عنوان سوگ هجرت: دیدگاههای روانکاوانهی معاصر در مورد تجربهی مهاجرت مینویسد: «مهاجرت یکباره فرد را از دنیای آشنای صداها، طعمها و چهرهها به جهانی پرتاب میکند که بیشتر چیزهایش غریبهاند. دریچههای حواس مهاجر جهانی را میشنود که صداها و کلماتش بیگانهاند، بوهایی را حس میکند که ناآشناست و پوستش را آب و هوایی لمس میکند که شبیه خانه نیست. نگاههای رهگذران و چهرههای ناشناختهی همسایگان و طعمهای جدیدی که او را به هیچ خاطرهی آشنایی پیوند نمیزند، نشان از آن دارد که این، فصل دیگری است؛ فصلی که پوستهی بیگانگی همهچیزش را، حتی چیزهایی را که پیشتر آشنا بودند، در برگرفته است.
این فضای غریب، سازمان روانی مهاجر را غافلگیر میکند. در پس این تازگیها، رد سوگِ گذشتهای از دست رفته را میتوان دید. آدمهای جدید، غیبت آدمهای قدیمی و پیوندهای کهنه را گوشزد میکنند. بخش مهمی از فرایند مهاجرت، به توانایی مهاجر برای سوگواری وابسته است؛ سوگواری برای آنچه از دست رفته یا دور از دسترس شده است. هرچه مهاجر بیشتر قادر به هضم فقدان باشد، بیشتر میتواند با محیط تازهاش سازگار شود.»
همچنین مریم وحیدمنش (1400)، در مقالهای با عنوان مهاجرت: تجربهای از جنس اولین قدمهای کودکی مینویسد: «این غافلگیری و سوگ درهمآمیخته، شباهت قابل توجهی به مرحلهی جدایی-تفرد در ابتدای کودکی دارد. مهاجر با جدا شدن از جهان امن ابژههای پیشین، پاورچین پاورچین دنیای غریبهای را تجربه میکند که امید دارد در آن به فردیت دست یابد؛ چون کودک نوپایی که تواناییهای جدید حرکتیاش او را قادر کرده است تا کمی از مادر فاصله بگیرد و جهان وسیعتری را تجربه کند.»
اما چه چیزی کمک میکند که مهاجر بتواند فقدان را تاب بیاورد؟
نبودن آشنایان وابژههای قدیمی چه تجربهای را درون مهاجر بازنمایی میکند که به او امکان زیستن در فضایی چنین بیگانه و ساختن خانهای جدید را میدهد؟
نادر حیات (2020)، در پژوهشی نشان داد که تغییرات فرهنگی و اجتماعی همراه با مهاجرت میتواند فعال کننده دلبستگی ناایمن باشد. اما پژوهشی دیگر نشان میدهد که مهاجرت دلبستگی مهاجر را تغییر نمیدهد؛ بلکه اتفاقا این سبک دلبستگی پیشین مهاجر است که ظرفیت روانی لازم برای هضم دلبستگی، دوری و فقدان را در مهاجرت فراهم میکند (پولک و همکاران، ۲۰۱۱).
مهاجران چه چیزهایی را از دست میدهند؟
مهاجران از ارزشها، سنتها، آوازهای وطن و حتی غذاهای آشنای خود دور میشوند (اختر، 2001). مهاجران ممکن است وضعیت اجتماعی، ارتباطات مهم و در برخی موارد، امنیت مالی خود را از دست بدهند (یاگلوم، 1993). به علاوه، مهاجران ممکن است عوامل محافظتکنندهای که کشورهای مادری آنها ارائه میدهد مانند احساس امنیت و اتصال به دیگران را از دست بدهند (لیتمایر، 2001). آنها خانهای را که به آنها احساس امنیت و جهتدهی در زندگی میداده است را ترک میکنند و به نوعی حتی ممکن است اتصال خود را با بخشهایی از وجود خود که در ارتباط با این خانه معنادار میشده است را از دست بدهند (مارکوس، ۲۰۰۱).
واکنشهای مهاجران به از دست دادن
مهاجران واکنشهای مختلفی به دوری و فقدان میدهند. برخی مهاجران به از دست دادن فرهنگ خود با انکارو فراموشی پاسخ میدهند و برخی با چسبیدن به آن به شکل بیقراری مداوم برای بازگشت و دیدار دوباره و رد کردن هر آنچه از زندگی تازه فرا میخواندشان. برخی دیگر از مهاجران نیز با حد فاصل بین نگه داشتن ابژههای درونی پیشین و ادغام آنها با ابژههای جدید و خلق یک فصل تازه از زندگی در امتداد فصلهای پیشین پاسخ میدهند.
انکارِ فقدان و فراموشی
بر اساس نظریه سوگواری کلاین (1994)، افراد سوگوار ممکن است به از دست دادن خود با انکار پاسخ دهند که به معنای ناتوانی یا نخواستن در پذیرش فقدان است. بنابراین، مهاجران ممکن است از دست دادن فرهنگ بومی خود را انکار کنند زیرا این فرآیند با درد همراه است. با وجود نقش اولیه حفاظتی انکار [در اوایل دورهی رشد]، این پاسخ میتواند برای مهاجران مشکلساز باشد. مارلین (1994) پیشنهاد کرد که اگر از دست دادن مربوط به مهاجرت انکار شود، مهاجران ممکن است به سازگاری مصنوعی با کشور میزبان دست یابند، افسردگی و تلخکامی مبهمی را تجربه کنند و یا با قطع اتصال از بخشهای دیگر زندگی خود که از آنها دور شدهاند، از داراییهای عاطفی پیشین، خود را محروم سازند.
چسبیدن به فقدان (یا سوگواری طولانیمدت) و پیامدهای مشکلساز آن
بر اساس نظریه بالبی (1994)، یأس و آشفتگی ممکن است واکنشی به تجربهی مستمر فقدان باشد. مهاجرانی که با از دست دادن مرتبط با مهاجرت مواجه میشوند، ممکن است واکنشهای مزمن غم را تجربه کنند و فقدان برای مدتی طولانی و بدون کاهش شدت تجربه شود (راندو، 1993). این سوگواری طولانیمدت ممکن است مهاجران را فلج کرده و مانع از سازگاری آنان با کشور جدید شود. آنها ممکن است به فرهنگ از دست رفته بچسبند و آن را ایدهآل کنند، مدام در میل بازگشت به آن باشند در حالی که هم زمان فرهنگ جدید را کمارزش بشمارند و ورود هر ابژه جدیدی را به درون روان خود رد کنند، فرآیندی که سلمان اختر (1999) آن را “کنارهگیری قوممحور” نامیده است.
اما مدل سازگارانهتر برای مواجهه با فقدانهای ناشی از مهاجرت چیست؟
مدل پیوندهای مستمر سوگواری پیشنهاد میدهد که برای مهاجر، طی کردن یک فرآیند سوگواری میتواند در مواجهه با فقدان کمک کننده باشد (فالتون، ۲۰۰۱). این مواجهه به فرد کمک میکند تا به درکی جدید از جهان برسد که با واقعیت کنونی زندگی او همخوانی داشته باشد. سوگواری، عملکرد و ظرفیت روانی را ارتقا و تجربههای گذشته را به واقعیت فعلی پیوند میدهد. سوگواری سالم رهایی بخش است.
سوگواری سالم درک ما از خود و روابط ما با دیگران در گذشته و حال را در امتداد هم قرار میدهد و برای ما امکان یکپارچه ماندن را فراهم میکند.
مهاجران با دور شدن از فرهنگ بومی خود، با چالشی روبه رو میشوند که همانا گنجاندن عناصر فرهنگ از دست رفته در ساختار جدید زندگی خود است. این شامل جنبههایی مانند هویت شخصی، خانوادهها، دوستان، زبان، ارزشها و سنتها است. این امکان میتواند وجود داشته باشد که مهاجران از فرهنگ وطن خود به کلی جدا نشوند، بلکه به ادغام، شناسایی و ایجاد پیوند با این عناصر فرهنگی ادامه دهند. این پیوند مداوم با فرهنگ از دسترفته به عنوان یک پاسخ سالم به از دست دادن دیده میشود و به مهاجران اجازه میدهد تا در حالی که با واقعیتهای جدید سازگار میشوند، ارتباط خود را با گذشته حفظ کنند. با ادغام عناصر فرهنگ از دسترفته در زندگی جدید خود، مهاجران میتوانند در پیوند مداوم با فرهنگ بومی خود تسلی و حمایت را پیدا کنند.
در یک مطالعه قومشناسانه به مدت هشت سال، کلاس (1989) با تمرکز بر یک گروه خاص از والدین داغدار، فرآیند سوگواری والدین برای کودکشان را بررسی کرد. او مشاهده کرد که والدین سوگوار که دیگر در ارتباط مستقیم با فرزندشان نیستند، بازنمایی و ابژهی درونی خود از کودکشان را طوری تغییر میدهند که به آنها این امکان را دهد که رابطه را حفظ کنند. آنها برای ادامهی زندگی خود با کودک یک پیوند مستمر در درون خود دارند.
بر اساس این مدل سوگواری، مهاجران ممکن است خواهان حفظ یک بازنمایی درونی از کشور پیشین خود باشند و از آن به عنوان منبع تسکینی که ممکن است به آنها در تحولات جدیدشان کمک کند، استفاده کنند، مانند پناه بردن به موسیقیها،عطرها، طعمها و مناسبتهای آشنا. اگر مهاجران توانایی حفظ ارزشهای مهمی مانند فرهنگ، تاریخ و ارتباطات عاطفی را در درون خود داشته باشند، ممکن است در نهایت سوگواری سالمی را تجربه کنند (آلوارز، ۱۹۹۹).
و حالا میرسیم به موضوعی که دلیل نوشتن این یادداشت بود.
عزیزان ما در درون ما زندگی میکنند!
اگر ما به تصویری با کیفیت و با ثبات از حضور آنها درون خود رسیده باشیم، بعد از مهاجرت نیز دلهایمان نزدیک خواهد بود و دوری فیزیکی به مثابه دوری روانی تجربه نخواهد شد.
رابطه عاطفی ما با عزیزان و دلبستگیهایمان تجربهای درونروانی است که نه تنها با مهاجرت بلکه حتی با مرگ هم از بین رفتنی نیست و ما اگر عشق و دلبستگیمان به این روابط را به خوبی درون خود درونی کرده باشیم، هر لحظه قادر به حس حضور یکدیگر هستیم.
بنابراین دلبستگی امن دربارهی نزدیکی فیزیکی نیست بلکه درباره نزدیکی روانی وعاطفی نیز هست، صرف نظر از اینکه ما کجا زندگی میکنیم، عشق و دلبستگی ما به افراد مهم زندگیمان در درون ما وجود دارد و فراتر از مرزها و زمان پایدار است.
حتی با وجود اینکه مهاجرت، تنها یک تجربه جابهجایی جسمانی نیست و با تجربهای عمیق و روانی از دگرگونی هویت و تعلق همراه است، مهاجر با حفظ پیوند با عزیزان در ضمیر خود، هویت خود را نه تنها در محیط جدید، بلکه فراتر از مرزهای جغرافیایی در اتصال و ارتباط با گذشتهی خود، میتواند بازتعریف کند و روابط گذشته خود را با پویاییهای جدید بعد از مهاجرت همراه و ترکیب کند.
سوالی که میتوانیم از خودمان بپرسیم این است که:
پیش از آنکه برویم و پیش از آنکه بروند، بودنمان در کنار هم چه شکلی داشته است؟
این روابط حتی اگر به ظاهر و به قدر کافی غنی به نظر نرسیده باشد ولی در باطن ظرفیت و پتانسیلی به حدکافی معنادار، باثبات و امن ساخته باشد، مهاجرت نه تنها به معنی مرگ این روابط نخواهد بود بلکه میتواند نمود زندهای از امکان تجربه عشقی فراتر از مرز و زمان باشد.
و حالا این بار شاید با همان تماس تصویری، از پشت قاب گوشی گپ زدن، پختن غذای مورد علاقه یکدیگر، دیدارها و سفرهای هرازگاهی، فرستادن هدایا، احوالپرسی و خبر گرفتن از زندگی هم، بودن و حضور داشتن کنار هم را زندگی کنیم. به تعبیر ملانی کلاین اگر از حرص و ولع بلعیدن یکدیگر که شبیه نوعی زیادخواهی سیری ناپذیر است عبور کنیم و اگر سوگ فقدانها و ناکامیها را هضم کنیم، میتوانیم در ورای آن عشق را به گونهای دیگر هم نثار یکدیگر کنیم و قدردان حضور دلبستگیهایمان درون قلبمان باشیم.
از خودتان بپرسید آیا شاید نیاز دارید که به کمیت و کیفیت ارتباطهایتان با عزیزانتان بعد از مهاجرت قناعت کنید تا از تلخی ناکامی و دلتنگی عبور کرده و بتوانید فصل جدید زندگی را در امتداد فصلهای پیشین خلق کنید؟
ارجاعات فارسی:
- علوی نائینی، ل. (1392). مقایسهی آسیبهای روانی و سبکهای دلبستگی زنان ایرانی مقیم ایران و دبی. دانشکدهی علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شیراز.
- نحوی، م. (1400). سوگ هجرت: دیدگاههای روانکاوانهی معاصر در مورد تجربهی مهاجرت. مجلهی سیاوشان.
- وحیدمنش، م. (1400). مهاجرت: تجربهای از جنس اولین قدمهای کودکی. مجلهی سیاوشان.
- شکیباراد، ع., صابری، ه., & وثابت، م. (1402). بررسی سبکهای دلبستگی و سبکهای هویت در گروههای مهاجر و غیرمهاجر شهر تهران. مجلهی علوم روانشناختی، 22(126)، 1137-1150.
ارجاعات انگلیسی:
- Akhtar, S. (2018). Immigration and acculturation: Mourning, adaptation, and the next generation. London, UK: Karnac Books.
- Hayat Nadar, P. (2020). Exploration of the link between migration and acculturation related-stress, attachment style, and psychological distress in Arab immigrants, refugees, and asylees (Doctoral dissertation, Illinois School of Professional Psychology at National Louis University).
- Owens, C., & Almqvist, N. (Eds.). (2018). Studying Lacan’s Seminars IV and V : From Lack to Desire (First edition.). Routledge.
- Polek, E., Van Oudenhoven, J. P., & Berge, J. M. T. (2011). Evidence for a “migrant personality”: Attachment styles of Poles in Poland and Polish immigrants in the Netherlands. Journal of Immigrant & Refugee Studies, 9(4), 311-326. https://doi.org/10.1080/15562948.2011.616163
- Henry, H. M., Stiles, W. B., & Biran, M. W. (2005). Loss and mourning in immigration: Using the assimilation model to assess continuing bonds with native culture. Counselling Psychology Quarterly, 18(2), 109-119.
- Alvarez, M. (1999). The experience of migration: A relational approach in therapy. Journal of Feminist Family Therapy, 11, 1–27.
- Klass, D. (1989). The resolution of parental bereavement. In D. Kalish (Ed.), Midlife loss (pp. 3-25). New York: Sage Publications.
- Murray, J. (2001). Loss as a universal concept: A review of the literature to identify common aspects of loss in adverse situations. Journal of Loss and Trauma, 6, 219–241.
- Akhtar, S. (2001). Three faces of mourning: Melancholia, manic defense, and moving on. Northvale, NJ: Jason Aronson Inc.
- Rando, T. (1993). Treatment of complicated mourning. Champaign, IL: Research Press.
- Bowlby, J. (1994). Pathological mourning and childhood mourning. In R. Frankiel (Eds.), Essential papers on object loss (pp. 53-73). New York: New York University Press.
- Klein, M. (1994). Mourning and its relation to manic-depressive states. In R. Frankiel (Eds.), Essential papers on object loss (pp. 111-123). New York: New York University Press.
- Marlin, O. (1994). Special issues in the treatment of immigrants and refugees. Issues in Psychoanalytic Psychology, 16, 7–16.
- Lijtmaer, R. M. (2001). Splitting and nostalgia in recent immigrants: Psychodynamic considerations. Journal of the American Academy of Psychoanalysis, 29, 427–438.
- Marcus, P. (2001). Loss and renewal. In P. Suedfeld (Eds.), Light from the ashes (pp. 137-147). Detroit, MI: The University of Michigan Press.
- Yaglom, M. (1993). Role of psychocultural factors in the adjustment of Soviet Jewish refugees: Applying Kleinian theory of mourning. Journal of Contemporary Psychotherapy, 23, 135–145.